تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

 شب ها خوابت را می بینم

چند شب پشت سر هم است

یک سالی می شود که تو رفتی

گهگاهی ایمیلی و رد پایی تو فیس بوک...

داستان تو از کی شروع شد ؟ نمی دانم . برای اولین بار خانه عمه ام دیدمت یادم می آید آن شب را . چهره غریبه ای بودی در جمع . صورت مادر و خواهرانت اما غرق در شادی و نور بود. همه خانواده اینجور بودند. بالاخره تو آزاد شده بودی از زندانی که به جرم عقایدت در آن جوانیت را سپری کرده بودی...

چند سالم بود آن زمان؟ 8؟ 10؟ کمتر از این ها. سال ها گذشت و من تو به عنوان عضوی از این خانواده قدیمی همدیگر را می دیدیم . گهگاه و یا هر از گاهی...

تو دانشگاه گهگاه همدیگر را می دیدیم . دنیای خودم را داشتم و دوست دارانم را...

اما ان روز که سردرگم بودم و هیجان زده از پیشنهاد او که منتظرش بودم کنار تلفن عمومی دانشگاه تو بودی که کمی با دیدنت آرامتر شدم...

صحبت از ازدواج تو شد. از دختران زیادی خواستگاری کردی تو فامیل. نمی دانم حرف و حدیث ها اینگونه گفتند و بعد گفتند که من هم یکی از آنها بودم . جدیشان نگرفتم . حرف دلت بود یا تمنای مادر و خواهرانت؟ نمی دانم...

تفاوت سنی 18 سال دلیل قانع کننده ای بود...

یک روز در شرکت همکاری برایم فال قهوه گرفت. و من تشنه شنیدن از او بودم ولی بهم گفت مردی را ملاقات می کنی که می شناسیش  ولی آرامشت در کنار اوست...

و بعد توی میهمانی ماهانه تو امدی و برادرت...

سال 88 بود و همهمه انتخابات و ما چقدر حرف داشتیم برای گفتن... تجربیاتت برایم جالب بود و ناگهان یاد آن فال قهوه افتادم ...

 و بعد متوجه سنگینی نگاه معنا دار همه فامیل شدم...

لعنتی ها . برای نشستن کنار تو بهایی سنگین بود...

بعد پچ پچ های خاله زنکی... می خوای بگم بیاد جلو ؟ دوستت داره به خدا...

و من باز به سخره گرفتمشان. راستش من منتظر تو بودم . منتظر اینکه خودت قدم جلو بگذاری و هر بار صحبت تو می شد این را می گفتم که او اگر می خواست خودش اقدام می کرد. 48 سالش است و بچه نیست و جواب می شنیدم که او می ترسد از جواب نه...

و من منتظر تو بودم. می دانم سخت است ولی باید بیشتر می شناختمت . می توانستیم کسی را خبردار نکنیم ازین راز  ولی توهیچ وقت جلو نیامدی...

سردرگمی ها و برنامه های خودت را داشتی...

بعد مراسم خاکسپاری عموی بزرگمان...

از سفری معنوی مستقیم به خاکسپاری رفتم و تو هم امدی . دیدنت خوشحالم کرد و چقدر می خواستم از یک خون و تبار نباشیم  تا بیشتر بشناسمت.

و شام سر یک میز نشستیم و بعد هیچ....

سالی گذشت و ندیدمت . شبی بی خبر و تصادفی هردو به یکی سر زدیم و انجا فهمیدم که مسافری...

شاید برای همیشه ...

دلم گرفت . خیلی دلم گرفت .دلم گرفت که تو هم رفتی بدون اینکه بشناسمت و کمی بعد رفتی...

دوستان خوبی برای هم می شدیم اگر از یک تبار نبودیم ....

۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir