تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تا چند دقیقه دیگر بهار تمام می شود.

بهاری که دلم نمی خواست بیاید و آمد و عجیب مهربان بود با من

مثل همیشه لطیف و نرم.

آنچنان با محبت روی زندگیم نشست که خودم هم کابوس می شمردم تمام اتفاق های سال گذشته را..

گرچه به خوبی هرسال از بهار و بهار بودنش بهره نبردم چون کمتر در طبیعت بودم و بیشتر در خانه...

بهارم آرام و نرم گذشت.

مهربان و دوست داشتنی...

بهار امسال سبز بود و صورتی و کمتر آبی

همان رنگهایی که همیشه به عنوان رنگهای بهاری توی کلاسهای مبانی رنگ انتخاب می کردم.

بهار امسال با خودم مهربان بودم.

وقتی به روزنوشتهای بهار نگاه می کنم جای خیلی چیزها کم است.

دختر خاله هایم را ندیدم.

و دلم سوخت.

خیلی های دیگر را هم ندیدم و خوشحالم.

اما خودم را دیدم و این اتفاق خوبی است.

اتفاق های بد هم کم نداشت این بهار

اتفاق های کمر شکن

ولی گذشت.

بهار هم رخت بر بسته و می رود.

باید آماده تابستان شد.

فصل پختگی و رسیدن...

فصلی که با طولانی ترین روز سال آغاز می شود، غلبه روشنایی بر تاریکی...

 

۱۳٩۳/۳/۳۱ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir