تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

1- از ماشین پیاده می شود، سرش را از پنجره تو میاورد و دستش را دراز می کند و دوباره دستم را می گیرد و می گوید مرسی که بودی داشتم خفه می شدم. توی دلم می گویم منکه کاری نکردم فقط بودم.

2- گوشه پارک نشسته ام، هرکدامشان از یک طرف سر می رسند و یک طرفم می نشیند، سرم روی زانوانم است و به آرامی اشک می ریزم و آن دو ساکت کنارم نشسته اند. ساعتی بعد که اشکها و حرفهایم تمام شده هر دو را بغل می کنم و می گویم مرسی که آمدید کمرم خم شده بود زیر بار این غم. می خندند و می گویند دیوانه و باز هرکداممان از یک در پارک خارج می شویم.

3- تا مدتها چشم دوخته ام به خط آخر گفتگوی وایبریمان. چه خوب که بودی وگرنه دق می کردم.

4- بعد از مدتها به خانه ام می آید و حرف می زنیم. حرفهای در دل مانده و قدیمی که باید بیرون ریخته می شدند. در را که پشت سرش می بندم می گویم شکر که هستند این دختر خاله ها وگرنه له بودم.

5- می گوید و می گرید و من تمام خوراکی های توی خانه اش را تمام کرده ام. خودش راه گلویش بسته شده و من غمگین از غم او اشتهایم باز شده،از در که خارج می شوم می گوید: آخیش سبک شدم و من می خندم می گویم عوضش من 2 کیلو سنگین شدم.

تمام اینها یک اسم دارند و آن همدلی است.

پیشتر هم از همدلی گفته بودم و اینکه آدم غمگین خیلی چیزها را نمی خواهد بشنود و نیازی هم به شنیدنش ندارد چون مسلما خودش اینها را می داند و اگر حالش خوب بود او هم می توانست همین حرفهای قشنگ را بزند. همه ما از تنهایی و بی همزبانی و رفتار بد دیگران با خودمان ذله شده ایم ولی اگر یک نگاه به خودمان بیندازیم در حقیقت خودمان هم خوب تیکه هایی نیستیم و خیلی جاها نتوانسته ایم باری از دوش دیگری برداریم.

همدلی چه چیزهایی نیست؟

اول از هم همدلی دلداری دادن نیست. نگران نباش و غصه نخور و از این قبیل چیزها، یعنی  واقعا طرف نمی داند نگرانی مشکلی را حل نمی کند. چرا او هم می داند ولی احساسش است و کنترلی روی آن ندارد و باید احساسش را بیرون بریزد تا بتواند عقلانی و منطقی فکر کند.

دوم اینکه همدلی همدردی نیست. آخی چه بد! طفلکی . حیف.

سوم رودست طرف بلند شدن که برای من یکی واقعا اعصاب خردکن است. اینکه چیزی نیست وضع من بدتر است یا توی بیافرا مردم دارن از گرسنگی می میرند تو نشستی به این چیزها فکر می کنی..

چهارم قصه گفتن های صد تا یک غاز که من یک نفر را می شناختم  اینجوری شد و ....

پنجم بازجویی هایی از سر فضولی که کی و کجا و فلانی هم بود و بعدش چی شد و قبلش چی بود و زن پسرعمه همسایتون هم می دونه و دختر خاله ت  خوشگله و پسر عمه ات هنوز زن نگرفته و.....

ششم توضیح و ماست مالی به خصوص اگر در قضیه ذینفع باشیم. نه شاید منظورش این نبوده و به احتمال زیاد می خواسته اینکار را بکنه و .....

هفتم آموزش که خیلی وقتها در موقع همدلی نتیجه مخرب دارد. روانپزشکها می گن که  و یا توی تلویزیون می گفت و تو اینترنت خوندم ....

هشتم سرزنش که می تواند طرف را به جنون بکشد، چرا اینکار را کردی؟ حقته ! تو هم ساکت نشستی؟

نهم توصیه کردن  و راه حل دادن که مال خیلی بعد تر است و معمولا اولین چیزی است که مردها انجام می دهند و زنها می توانند خفه شان کنند. برو فلان جا ، من یک دکتری را می شناسم که کارش خیلی خوبه .از طریق فلان شرکت اقدام کن. به فلانی بگو..

مسلما الان این سوال پیش میاید که یعنی وقتی کسی ناراحت و یا عصبانی است هیچی نگوییم؟

به هر حال با توجه به شناختی که از طرف دارید باید سعی کنید حسن نیت خود را به او اعلام کنید ولی نکته مهم در همدلی این است که به خود فرد توجه کنید و نه مشکل او .

در آن زمان مشکل هرچه می خواهد باشد، از گم شدن یک پاک کن گرفته تا خیانت شوهر اهمیتی ندارد، مهم روح آسیب دیده و دل شکسته طرف است که نیاز به توجه دارد و نه نیاز به هیچ کدام از راهکارهای فوق.

ما باید بهترین روش را برای نزدیک شدن به او انتخاب کنیم ولو با سکوت و به او اجازه دهیم تا احساساتش را بیان کند چون هیچ کس بهتر از خود فرد نمی تواند مشکلش را حل کند و اگر احساسات فروکش نکنند راهکاری برای حل مشکلش نخواهد یافت.

بهترین راه این است که حمایت خود را به او اعلام کنید و به او بفهمانید با وجود تمام این مشکلات دوستش دارید و تنهایش نمی گذارید و او برایتان مهم است.

متاسفانه به خاطر فرهنگ تعارف عادت داریم جملات کلیشه ای من باب همدردی بیان کنیم که نه از دل که از روی ادب است و من تا حدودی برایم قابل قبول است ولی واقعا ترجیح می دهم کسی که واقعا خیلی برای من و احساسات من اهمیت قائل نیست تظاهر به همدلی و همدردی کند و در این مواقع به من نزدیک شود.

از نشانه های موفقیت شما در ایجاد همدلی این است که فرد در کنارتان می ماند و یا سر دردلش باز می شود، در غیر اینصورت سریع راه فراری پیدا می کند و گفتگو را خاتمه می دهد تا از شر شما خلاص شود ولو با دعوا و گیس و گیس کشی... که نتیجه اش این می شود که پشت دستتان را داغ می کنید که مهربانی کنید ولی در حقیقت این مهربانی نیست دوستی خاله خرسه است که ما از سر ناآگاهی انجام می دهیم.

بیشتر این راهکارها به جز بازجویی از سر فضولی و تا حدودی سرزنش مال زمانی است که التهاب احساسی فرد خوابیده و برای مشورت پیش شما آمده است چون اگر فرایند همدلی را با موفقیت پشت سر بگذارید مسلما مشاور خوبی هم برایش خواهید شد و او به شما اعتماد دارد. ولی اگر نتوانید همدلی کنید از نظر فرد راهکارها توی سرتان بخورد هرچقدر هم فهمیده و باشعور باشید و اینجوری ممکن است بدتر خودش را توی چاه بیندازد و شما نتوانید هیچ وقت نجاتش دهید.

۱۳٩۳/۳/۳۱ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir