تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

با صورتی ملتهب و دستانی لرزان از خشم صحبت می کرد، با تعجب نگاهش می کردم و سعی داشتم ارامش کنم.

اما ارام شدنی نبود و کم کم خشمش به من هم سرایت می کرد.

نمی فهمیدمش.

حرفهایش برایم معنا دار نبود.

می دانستم که بهانه میاورد.

می گفت من آدم مهمی هستم شما من را دعوت کرده اید و مهمان دیگر شما لباسی پوشیده که در شان من نیست و شما با این کارتان به من توهین کرده اید.

سعی می کردم در خلال حرفهایش لباس مهمان دیگر را به یاد بیاورم، لباسش نه جلف بود و نه خلاف عرف، فقط سبکش به سبک مهمانی نمی خورد و با فرهنگ جمع کمی تناسب نداشت و آنهم به خاطر آن بود که آن مهمان متعلق به فرهنگ دیگری بود.

او اما قانع نمی شد.

مبهوت نگاه می کردم و او همچنان می گفت و می گفت.

از خودش و موقعیتش و این بیشتر من را عصبی می کرد که خوب خانم محترمی که می گویی دکتری داری و فلان موقعیت را داری و شرایطت اینقدر خاص است پس چرا شخصیتت انقدر متزلزل است که نوع پوشش یک نفر که نه خلاف شرع است و نه خلاف عرف را توهین به خود تلقی می کنی انهم در جایی که نه تو شخص اول هستی و نه او

حرف هایش را که زد، به او گفتم که متاسفم آنجور که انتظار داشتم از فضا لذت نبرده و نتوانستم شرایط را برایش مهیا کنم که استفاده کافی را از امکانات موجود بکند ولی با خشم رویش را برگرداند و وسایلش را برداشت و رفت.

میهمانی رسمی بود. خانمی که از لباسش انتقاد شده بود با کت و دامن ماکسی امده بود به جای مانتو و شلوار و الحق همه جایش پوشیده بود و کت و دامنش هم جذب نبود.

از دیشب سعی می کنم رفتار این خانم دکتر را تحلیل کنم. می دانم خشمش به خاطر چیز دیگری است و ریشه در جای دیگر دارد و لباس بهانه است ولی اینکه یک خانم دکتر لباس مهمان دیگر را بهانه کند یعنی این موضوع هم برایش مهم است و این جای کار دارد.

۱۳٩۳/۳/۱٠ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir