تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز یک ساعت و شاید هم بیشتر با دوستی صحبت می کردم که یکی دوسال از خودم کوچک تر است و چندسالی است که به جبر زمانه در یک کشور اروپایی ماندگار شده است.

اینکه می گویم جبر زمانه یکیش فرار از فرهنگ سنتی خانواده بود که با دورشدن جغرافیایی کمی فقط کمی کمرنگ تر می شود.

از مشکلات تجرد در سن و سالمان گفتیم از خلا های موجود، از عادت هایی که ترک کردنشان برایمان سخت و سخت تر می شود و کم کم جزیی از شخصیتمان می شود.

سوالی پرسید که بهش فکر نکرده بودم و باعث شد چند دقیقه ای تامل کنم برای جوابش و بعد هم مدتها ذهنم را درگیر کرد.

پرسید هیچ وقت به خودت نگفتی کاش با یکی از خواستگارها ازدواج کرده بودم ولی الان بچه داشتم؟

هرچه زیر و رو کردم چنین موردی را پیدا نکردم. کسانی بودند که  زمانی دلم می خواست از انها بچه ای داشته باشم چون در دوران بیست سالگی خود مرد برایم مهم بود، وقتی عاشق کسی می شدم انوقت بود که با تمام وجود دلم می خواست از او بچه ای داشته باشم و تکه ای از وجود او در بدنم رشد کند و بعد در اغوشم ببالد و مکمل عشقمان باشد.

در دوران سی سالگی اما، بچه کمی پر رنگ تر شد، توی انتخاب هایم وسواس بیشتر داشتم، از عشق کمتر نشانی بود و بیشتر حساب و کتاب بود تا احساس، و مبنای تصمیم گیریم هم بر این بود که ایا این مرد پدر خوبی برای فرزندم هست یا نه؟ چون در سالهای بعد از سی آنچنان از عشق سرخورده بودم که فقط به یک ازدواج منطقی فکر می کردم و فرزندی که مادری را برایم به ارمغان بیاورد، به قولی نگاه ابزاری داشتم به خواستگارانم. و بهترین پدر دنیا را برایش می خواستم.

هرچه به چهل نزدیک تر می شوم و از مادرشدن فاصله می گیرم دوباره رویکردم حسی می شود، مردی که همدل و همزبانم باشد و خلا نبودن فرزند را با محبتش پر کند.

۱۳٩۳/۳/٧ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir