تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تجربه این چند روز زندگی با دخترک دوساله شیرین زبان ، تجربه عجیبی بود برای من که مدتهاست کودکی در اطراف خودم نداشتم، برایم جالب بود که او مرا به شیوه خود سرکار می گذاشت و سر به سرم می گذاشت، در تمام این مدت یک بار اسم من را نگفت ، روزهای اول گذاشتم به حساب نا آشنایی ولی روزهای بعد متوجه شدم فقط وقتی من از او می پرسم اسم من چیست ؟ جواب سربالا می دهد وگرنه در گزارشهایش به خاله های دیگر به خوبی نام مرا می گوید ، از یک زمانی به بعد هم تصمیم گرفت در جواب این سوال بگوید خاله هندونه! و بعد هم غش غش بخندد و در برود، جای دیگر وقتی داشتم در مورد رنگ چشم های عروسک هایش سوال می کردم همه را درست گفت ، طوسی ، قهوه ای ، سیاه ، و به مال من که رسید گفت صورتی !!!و باز هم غش غش ریسه رفت! نمی دانم در ذهن کوچک دوساله اش چه تصویری برجای گذاشتم ولی می دانم روح شاداب نوپایش عشق و طراوت زندگی را در دلم ایجاد کرد و بعد از مدتها دوباره توانستم با کودکان ارتباط خوبی برقرار کنم و لذت دوست داشتن را بچشم که خودش نعمتی بزرگ است چرا که مدتها بود فکر می کردم دیگر توانی برای تحمل حضور بچه ها را ندارم و نمی توانم بیشتر از چند دقیقه در کنارشان باشم ولی این چند روز خلافش ثابت شد.
۱۳٩۳/۳/۱ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir