تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی همان روز گفت هتل هما خیلی خوشحال نشدم . محیط هتل ها را دوست ندارم و خوراکی هایشان را هم .

فکر میکنم یک اشتباه استراتژیک کردم . به جای اینکه در نقش پیشی مظلومی ظاهر شوم که نیاز به نوازش و یک ظرف شیر دارد مانند ماده شیری مقتدر وارد صحنه شدم .

راستش من هم پیشی ملوسی هستم که دلش یک پتوی نرم و ظرفی شیر می خواهد و آغوشی برای لوس شدن و در عین حال ماده شیری قوی که می تازاند و می درد.

ولی خوب ! انتظارم از ازدواج چیست؟ مگر نه اینکه کسی را می خواهم که حمایتم کند و همراهم باشد. ؟ مهربان باشد و حامی؟ پس چرا ان روی مظلوم و منعطف خود را به پسرک نشان ندادم؟ مگر از او انتظار نداشتم که قوی باشد و سکان کشتی زندگی را به دست بگیرد؟ پس چرا با اینهمه قدرت رفتم جلو؟ واقعیت را گفتم ولی شاید تنها نیمی از ان را . درست است که خوشحالم از ووضعیت فعلیم و احساس موفقیت دارم ولی نیازم به بودن مردی قوی انکار ناپذیر است و وقتی به سادگی از موفقیت هایم و دستاورد هایم در طول زندگی گفتم احساس کردم قدرت را از او گرفته ام . حرفی نداشت بزند و چیزی برای عرضه نداشت. عکس العمل هایش منفعلانه بود و شاید توقع من زیاد بود که دلم می خواست در همین جلسه اول بگوید از من قوی تر است. کم نیاورد و مقتدر باشد. دلم می خواست چیزی بگوید که من نشنیده باشم و حرفی بزند که برایم تازگی داشته باشد و نه اینکه از ایمیل های فورواردی نقل قول کند و یا نکته های اس ام اسی را یان کند...

یادم باشد دفعه بعد دخترک مظلوم و محجوب وجودم را جلو بفرستم شاید اینجوری رم نکنند...مگر نه اینکه این بخش وجودم همسر را طلب می کند و نه زن استوار سرکش.

شاید هم تاثیر ناخوداگاه است که از مردان و نزدیک شدن به انها می ترسد و در مواجهه با انان چنین سخت گارد می گیرد و محکم و سخت می شود؟

ولی شاید اگر مردی قوی باشد بتواند این سد را بشکند ....

شاید هم تقصیر حضور مردانی چنین قوی و مقتدردرزندگیم است که سطح توقعم را بالا برده است.

شاید...

۱۳٩٠/۱٠/٩ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir