تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از سفر برگشتم

سفری که عجیب بود.

پر از تجربه های جدید...

شهر بهارنارنج آنقدر هم که توقع داشتم بهار نداشت، عطر بهار بود ولی گلهایش کم بود.

این روزها تمرکزم روی حواس پنجگانه ام زیاد است و متوجه شده ام که حس لامسه ام کاملا مهجور مانده...

تا توانستم حیوانات را نوازش کردم و چه حس جالبی بود وقتی تفاوت نوازش یک اسب را با نوازش یک خرگوش و یا بره درک می کردم و در شگفت می ماندم که چطور در طی اینهمه سال هیچ وقت به حس لامسه ام دقت نکرده بودم و اینقدر مهجور مانده است.

با دوستی که معلم روستاست به دورترین روستا از شهر رفتم جایی که شاگردانش 207 مرا شاسی بلند خطاب کرده و به دیگر کلاس ها فخر می فروختند که معلمشان دوستی با ماشین شاسی بلند دارد...

امام زاده ای در دل شالیزار ها بود که در این روز میلاد میزبانم شد و ساعتی سکوت مهمانم کرد و چه خوب بود آن خلوت و راز و نیاز

یک ساعتی مسحور زیبایی چند بوته گل قرنفل بودم در تاریک روشنای غروب و مسخ شده بودم از رنگ های تند و درخشانشان...

گوش به نوای مرغ حق دادم  و گیسو به نسیم شبانگاهی سپردم...

دوستانم را دیدم هر چند کوتاه ولی همین زمان کم هم غنیمت بود. از هم صحبتی با آنها لذت بردم.

خیار و هندوانه خوشمره خوردم که این روزها هر دو کم پیدا می شود.

خندیدم.

و از تمام کامیون های جاده سبقت گرفتم و یکیش واقعا خطرناک بود و تا نیم ساعت جرات نداشتم با همراهم صحبت کنم !!!

خدا را شکر می کنم به خاطر تمام این حس ها و تجربه های خوبی که داشتم.

حس خوشبختی دارم، سبک و ارام.

این را هر کس که مرا دید گفت.

صورتم نرم و شفاف شده است و باز

هر چند هنوز گهگاه اخم بر چهره دارم ولی بیشتر آرامم و نظاره گر

خداوند لطفش را در حق من تمام کرد و من نمی دانم چگونه پاسخ گو باشم

و راه درازی در پیش است

پ.ن: دلم می خواهد ببینم باز هم کسی غر می زند که من تلخ و نا امید کننده می نویسم ؟

۱۳٩۳/٢/٢٠ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir