تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

1- هربار که با پوست ملتهب و چشمان اشکبار و صد البته یک حس خوب و اعتماد به نفس دو چندان از ارایشگاه بیرون میایم، در دلم به حال مردان غبطه می خورم که از تمام این بازی ها و دردها به دور هستند ولی وقتی یاد مراسم ریش تراشیدن صبحگاهی و دغدغه میزان کردن دوطرف سیبیل هایشان میفتم همین ماهی یک بار مصیبت کشیدن را ترجیح می دهم ...

2- تمام انگیزه من برای نمایشگاه کتاب خریدن سری کتابهای کوچه بود، که واضح و مبرهن است جور نشد و باز هم به تعویق افتاد که خوب اشتباه از خودم بود چون آن زمانی که می توانستم بخرمشان به ندای دلم گوش نکردم و در عوض منطقی عمل کرده و سری تاریخ تمدن ویلدورانت را خریدم و این واقعا تصمیمی اشتباه بود. و این هم از آن مواردی بود که باور کردم ندای دل من قبل اعتماد تر از آنچه منطق می دانمش، است.

3- دوری از عطر بهارنارنج را تاب نیاوردم و با اینکه از مسافرت یکروزه بیزارم ولی به عشق بهارنارنج های باقیمانده به جاده خواهم زد تا هم دیداری با دوستان تازه شود و هم طبیعت خونم میزان گردد. امیدوارم رانندگی در جاده آنقدر خسته ام نکند که آنجا را در خواب سپری کنم.

4- دیشب متوجه شدم یک کارهایی را ناخودآگاه تکرار می کنم و یک چیزهایی را چک می کنم و دنبال دلیلش گشتم و فهمیدم اینقدر اتفاق های اخیر برایک غیرقابل باور هستند که ناخودآگاه نشانه هایی را چک می کنم که ببینم ایا واقعیت دارند یا هنوز مانند شش هفت ماه پیش در رویا و حسرتشان هستم.

5- این دو روز که گوشی نداشتم فهمیدم که زندگی بدون گوشی همراه کاملا نیاز به آمادگی دارد و نمی توان یکهو با ان روبرو شد چون تقریبا دیگر تلفن عمومی وجود ندارد و از طرف دیگر تقریبا شماره کسی را حفظ نیستی ...

6- هفته پیش هفته خوبی بود چون برای بار دوم یکی از نوشته هایم در یک روزنامه کثیرالانتشار چاپ شد و این برای منی که تا یک سال پیش تصوری از نوشتن و نویسندگی نداشتم خیلی خوب است.

7-یک شوق ظریف کوچک توی دلم می چرخد و باعث می شود هر از چندگاهی لبخند به لبم بیاورد، دلیلش را دقیقا نمی دانم ولی هر چه هست یکی دوتا نیست و خوشحالم که جای آن غم سنگین این شوق سبک بال شاپرکی نشسته ...

۱۳٩۳/٢/۱۸ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir