تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعضی وقت ها به کسی اعتماد می کنید و رازی را به او می گویید و از کار اشتباهی که کرده اید برایش تعریف می کنید تا بار وجدانتان سبک تر شود، چند وقت بعد در عین ناباوری وقتی برای درددل یا کمک خواستن یا هرچیز دیگر سراغ آن فرد می روید، سریع همان مورد قبلی را از توی استینش بیرون می کشد و روی پیشانیتان می چسباند که تو که فلان کار را کردی ازت انتظار بیشتری نمی رود...

این جوری می شود که شما، مات و مبهوت می شوید و می دانید دیگر هیچ وقت و هیچ وقت حرفی به این آدم نخواهید زد و رازی را با او درمیان نخواهید گذاشت.

اعتمادتان سلب می شود و پشت دستتان را داغ می کنید که به هرکسی راحت اطمینان نکنید.

بعد در حضور آن شخص شروع می کنید به خودسانسوری، دیگر خودتان نیستید، یک شخص شسته رفته ای هستید که هیچ خطایی ندارد و همه کارهایش درست است و همه چیز خوب و عالی است.

از مصاحبت با او دیگر لذت نمی برید چون با او راحت نیستید.

چون از او می ترسید و احساس امنیت نمی کنید و فکر می کنید همش باید مواظب باشید تا خبط و خطایی از شما سر نزند و آتویی دست او ندهید تا انگی نچسباند و بعدا علیه خودتان از آن استفاده نکند.

و این می شود که کم کم فاصله را بیشتر می کنید و سعی می کنید جایگزینی امنتر پیدا کنید و یا بی خیال می شود و تمام درها را می بندید.

راستش را بخواهید تمام این روضه ها را خواندم تا بگویم حس و حال این روزهایم نسبت به این وبلاگ و متعلقاتش اینگونه است که امیدوارم درست نباشد.

۱۳٩۳/٢/۱٦ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir