تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

جدا از مجسمه های willowtree که کلا همیشه دلم پیششان است و منتظرم کتدو بگیرم، خیلی وقت بود دلم پیش چیزی گیر نکرده بود به خصوص لباس و زینت آلات...

یعنی دیده بودم و زیباییشان را ستایش کرده بودم و اگر هم خوشم امده بود با یک دو دو تا چهار تای ساده اگر نیازی بهش نبود بی خیالش شده بودم و هزینه اش صرف اولویت ها شده بود و بعد هم به سادگی فراموشش کرده ام.

خانم ها می دانند وقتی دلت پیش چیزی گیر می کند یعنی چه، از آن مفاهیمی است که شاید کاملا زنانه است و شک دارم مردان راهی به آن داشته باشند.

امروز اما در گالری گلستان دلم ماند پیش تمام کارهای تکتم فاضل و بهرام دشتی. مثل همیشه البته...

وقتی دلت پیش چیزی می ماند یعنی در نگاهت گره می خورد به تمام زوایای آن و بعد در خیالت برش می داری و لمسش می کنی، مثلا این گوشواره ها را...

بعد خودت را تصور می کنی آراسته و مرتب، جلوی آینه که گوشواره ها را به گوش میندازی و موهایت را پشت گوش می زنی و سر تکان می دهی و گوشواره ها با تکان سرت می رقصند و تو می خندی....

یا تصور می کنی که این آویز را بر گردنت انداخته ای و بلوز یقه هفت قرمزی پوشیده ای با دامن و چشم انتظار میهمان عزیزی هستی که هنر را می شناسد و زیبایی را می ستاید.

وقتی دل زنی پیش چیزی می ماند یعنی همین.

یعنی کلی حس خوب که رویاهای ناشی از تصور داشتن آن در دلت بوجود میاورند.

یعنی آن شی می بردش به دوردست ها، به سرزمین رویاها و فکر می کند اگر بدستش بیاورد شاید رویاهایش محقق شود.

و صد البته خیلی هایش همان رویاست ولی حس خوب داشتن آن شی همیشه با آن زن می ماند حتی اگر رویاهایش محقق نشود.

شاید به همین خاطر است که زن ها از خرید کردن و یا گشت و گذار در مراکز خرید اینهمه لذت می برند.

۱۳٩۳/٢/۱۳ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir