تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

همه ما ناخودآگاه یاد گرفته ایم در مواجهه با افراد به خصوص غریبه تر ها، سریع عینک قضاوت را بر چشم بزنیم و طرف را در یکی از دسته و گروه هایی که می شناسیم جای دهیم، چرا که ذهن ما به طبقه بندی عادت کرده است و یکی از دلایل اصلی قضاوت و برچسب زدن نیز همین است. مثلا طرف را می بینیم و از اخمی که بر صورت دارد نتیجه می گیریم که فرد خشک و نچسبی است و بهتر است خیلی طرفش نرویم.

دلیل دیگری که برای قضاوت کردن در مورد افراد و برچسب زدن به آنها وجود دارد این است که می خواهیم رفتار آنها را پیش بینی کنیم و در مورد فوق همین که تصمیم می گیریم حتی المقدور از او دوری کنیم به خاطر این است که پیش بینی می کنیم این فرد ممکن است با ما به تندی برخورد کند و درگیر شویم بنابراین برای حفظ امنیت بهتر است فاصله ایمنی را رعایت کنیم.

دلیل بعدی برای قضاوت این است که تصمیم گیری ما را راحت تر می کند و می توانیم راحت تر به نتیجه برسیم اگر تصوری در مورد فرد دیگر داشته باشیم و باز هم در مورد بالا اگر نیاز به یک گفتگوی شاد و مفرح داشته باشیم سراغ او نمی رویم و با او هم کلام نمی شویم.

اما تمام اینها قضاوت ما از فردی است که در شرایط خاص دیده ایم و تصوری از او ساخته ایم که شاید چندان با واقعیت هم تطابق نداشته باشد و بعد از چند جلسه نشست و برخواست با او کلا نظرمان عوض شود.

اما مهمترین کاربرد قضاوت این است که ما را راهنمایی می کند به اینکه نیازی در من وجود دارد که توسط طرف مقابل براورده نمی شود و من ناخودآگاه او را منطبق با نیازم نمی بینم بنابراین به جای انکه به خودم توجه کنم به او متمرکز می شوم.

مثلا اگر کسی اخم کرده باشد و شما او را فرد عبوس و خشکی ارزیابی کنید، در حقیقت در آن زمان شما نیاز به صمیمیت و همدلی داشته اید که توسط این فرد برآورده نشده است. درست است که آن فرد اخم کرده ولی ممکن است اخم او هزاران دلیل دیگر از جمله درد معده داشته باشد ولی نیاز شما به صمیمیت وادارتان می کند او را فردی بداخلاق ارزیابی کنید.

اگر کسی نامرتب و شلخته باشد و شما را به جنون بکشاند، مهم این است که شما باید بدانید که نیاز شما در آن لحظه نظم و ترتیب است و این فرد نیاز شما را برآورده نکرده است.

و یا بالعکس کسانی که مدیرشان را فردی با دیسیپلین و مقرراتی می دانند کسانی هستند که نیاز دارند در فضایی دوستانه و راحت کار کنند و زیاد تابع قوانین نباشند.

این راز بزرگی است که تمرکزمان را به جای این که فکر کنیم "دیگران چی هستند" ببریم روی اینکه "من چه می خواهم".

و با این روش می توانیم نیازهایمان را شناسایی کنیم و درصدد رفع آنها برآییم تا بتوانیم زندگی سالمتر و ارامتری داشته باشیم.

واضح و مبرهن است که این مطالب کمی پیچیده تر از اینها است و توضیحش شاید از من برنیاید ولی در کل این ها بخشی از تئوری NVC است که به نظرم فعلا کاربردی ترین تئوری موجود است.

 

۱۳٩۳/٢/۱٢ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir