تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

گفت : چقدر به نظر حالت خوب تر از هفته پیش است؟ گفتم: کلا حالم بهتر است . گفت: پس هفته خوبی داشتی؟ گفتم: اتفاقا هفته خوبی نبود چون دوست نازنینم غصه بزرگی داشت و من با تمام وجودم سعی می کردم بار غصه اش را کم کنم به همی خاطر او را به جاهای مختلفی می بردم که بی خاطره باشد و کارهای جدیدی می کردیم که تجربه نو باشد و بداند زندگی به آخر نرسیده و هنوز پر از شگفتی است و همین ها حال خودم را کلی بهتر کرد. گفت: تو که این راهکارها را بلد بودی چرا آنوقت که حال خودت بد بود اجرایشان نکردی؟ گفتم: دلم نمی خواست خودم برای خودم اجرایشان کنم چون آنوقت دلم برای خودم و بی کسیم خیلی می سوخت و حالم بد و بدتر می شد، اتفاقا آن زمان من به خودم و راهکارهای خودم احتیاج نداشتم ، به این احتیاج داشتم که بدانم حضورم در این دنیا برای یکی مهم است و بود و نبودم برای یکی فرق می کند، حالم بهم می خورد وقتی جملات کلیشه ای "خودت را دوست بدار" را می شنیدم . حال خودم هم زمانی رو به بهبود رفت که دخترخاله هاآمدند و یکی یکی زیر پر وبالم را گرفتند وگرنه که منهم مانده بودم زیر بار تنهایی و له شده بودم.
۱۳٩۳/٢/٩ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir