تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

داشتم سعی می کردم ماشین را از توی پارک در بیاورم که تقه ای به شیشه از جا پراندم، شیشه را پایین کشیدم و گفتم خدا بگم چکارت کنه فاطمه از ترس مردم، مگه نرفته بودی تو؟ گفت: تو را خدا زود به زود بیایید پیش ما. سپید گفت: به خدا از بعد از عید این سومین یا چهارمین بار است که ما همدیگر را می بینیم، فکر نکن فقط توتنها ماندی. گفت: سالار بهانه شما را می گیرد، دلش تنگ می شود. گفتم: دل ما هم برایتان تنگ می شود ولی جور نمی شود بیاییم پیشت. تلفن برای همین وقت هاست. برو تو که بچه تنها نماند. باز خداحافظی کردیم و راه افتادیم تا مسیر طولانی حاشیه شهر تا خانه را طی کنیم. از قبل از مکه تا حالا ندیده بودمش، دورادور جویای احوالش بودم ولی ندیده بودمش، دست سالار شکسته بود و باز خودش کیسه ای پر از دارو و کلکسیونی از بیماری های مختلف داشت. باز غر غر بی پولی می کرد که ما هم با او هم آوا شده بودیم و صد البته که باورمان نمی کرد! یک ساعتی که انجا بودیم شاید بیشتر سر به سرش گذاشتیم تا حرف حسابی بزنیم ولی فکر می کنم همین خداحافظی دوباره کلی پیام داشت برایم. چرا توی این چند ماه بهش سر نزده بودم؟ دلم پیشش بود ولی چرا نرفتم تا ببینمش؟ مسیر خانه اش با مترو هم راحت است، بهانه ای ندارم. یک وقت هایی کارهای کوچکی شادی های بزرگی برای دیگران به ارمغان می آورند ولی به خاطر کوچکیشان اهمیتی نمی دهیم و انجامشان نمی دهیم.
۱۳٩۳/٢/۸ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir