تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

در خلال حرف های روزمره متوجه شدم که این روزها به بچه داشتن بیشتر از شوهر داشتن فکر می کنم .

مدتی است که دیگر زوج های خوشبخت دست در دست هم حسی در من بر نمی انگیزانند. شاید به خاطر آن باشد که نه دوامش را باور دارم و نه عمقش را

ولی دیدن زن های باردار و یا آنان که کودکانی کوچک دارند عجیب دلم را می لرزاند...

دیگری می گفت : چرا باید یکی دیگر را به این دنیا بیاورم ؟ تو اینهمه بدبختی ؟

ولی من معتقدم که آنکه باید به این دنیا بیاید می اید چرا من تجربه نکنم این بخش از زندگی را. بچه من باشد بهتر است یا بچه 25 یک زن معتاد؟

دیگری می گفت: تصور حضور موجود زنده در درونم مشمئز کننده است .

ولی من از فکر اینکه بتوانم از خون و شیره وجودم به یکی دیگر در شکل گرفتن کمک کنم هیجان زده می شوم.

دور وبرم پر از مادر هایی است که بچه ها را سد راه می دانند. .قتی کودکشان مطابق میلشان رفتار نمی کند دنیا در نظرشان تیره می شود. مادر هایی که هیچ کدام از بخش های زندگیشان را درست زندگی نکردند و حالا مصبب تمام محرومیت ها را کودکشان می بینند.

مسئولیت بزرگی است بچه دار شدن  و شاید واقعا از پسش بر نیایم و همان هفته اول با بی خوابی های شبانه بچه را ساعت 9 سر کوچه بگذارم و یا کمی عقب تر به خاطر ویارهای حاملگی بلایی سر خودم بیاورم ....

اما این روزها به بچه داشتن فکر می کنم. آینده ای که هیچ عقبه ای نداشته باشم می ترساندم....

بچه ای که شاید 20 سال دیگر بگذارد و برود ولی بدون بچه انگار هیچ وقت در این دنیا نبوده ام و تمام می شوم....

مشخصا 2 نفر در زندگیم بوده اند که دلم می خواست پدر بچه ام باشند .

 یکی را چون خیلی دوست داشتم و می خواستم  کودکش یادگار تمام لحظات خوشم باشد ....

اما دیگری را به خاطر آنکه فکر می کنم ترکیب خوبی خواهد شد کودکی که از صلب او و بطن من باشد.... حیف که به نظر پدر خوبی نمی اید و حیف است کودکی که با چنین متریال خوبی به وجود آمده در محیطی پر تشنج به گند کشیده شود.....

این روزها سوداگرانه به مردهای زندگیم می نگرم...

افسوس که به زودی لکه خونی هشدار می دهد که این ماه و یک شانس دیگر گذشت.

 پ .ن :  به نظر می اید کم کم علائم دیوانگی در من ظهور کرده است.

۱۳٩٠/۱٠/٥ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir