تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

داشت حرف می زد و من هم داشتم سعی می کردم بین دوتا ماشین پارک دوبل کنم، قلق ماشین مادرم دستم نبود یا حواسم پیش حرفهاش بود، نمی دانم هر چه بود من مدعی استادی در پارک دوبل نمی توانستم ماشین را جا بدهم آن وسط، ، دو سه باری هم خاموش کردم چون یادم می رفت ماشین خودم نیست و باید دنده عوض کنم و چیزی به اسم کلاج دارد،، بعد از هر تلاش نا موفق می گفتم مطمینی نمی خواهی بیایم پیشت؟ کلاسم مهم نیست، حال و روزت مهم است و می گفت نه همین که صبح اول وقت با تو صحبت کنم ارام می شوم، بی خیال پارک کردن شدم و دوبله ایستادم تا حرف هایش تمام شود و بگوید برو تا دیرت نشده، و بعد با یک فرمان ماشین پارک شد. وارد ساختمان که می شدم نگاهی بهش انداختم و از ذهنم گذشت ظهر تبدیل می شود به سونای خشک تو این افتاب....از در ساختمان که امدم بیرون سریع موبایلم را در اوردم تا به دوستم زنگ بزنم و حالش را بپرسم ، باد خنکی که به صورتم خورد گفتم چقدر زود کولرها را راه انداختند و همانجور سرم پایین بود و ذهنم درگیر که یکهو سطل آبی روی سرم خالی شد و تا مچ پا در آب فرو رفتم. تازه مبهوت به دور و برم نگاه کردم ، تمام ساعات صبح در اتاق بی پنجره ای به سر برده بودم و از اوضاع بیرون خبر نداشتم. به ماشین نگاه کردم قشر نازک برف رویش نشسته بود. خانمی که زیر سایبان ایستاده بود داد زد: دختر جان بیا اینجا با اون مانتو نازک سرما می خوری. به خودم امدم. دستی برایش تکان دادم و از وسط خیابان پر آب به طرف ماشین رفتم. توی ماشین که نشستم ذوق کودکانه تمام وجودم را فرا گرفته بود. شیشه جلو پر برف بود و رگبار نمی گذاشت بیرون را ببینم. رعد و برق و غرش آسمان ... همه و همه شادم کرده بود. به سمت خانه دوستم راندم تا در کنار هم رگبار بهار زندگی او را هم از سر بگذرانیم. رگباری که شاید برایش باید دنبال سرپناهی بگردیم تا بتوانیم نگاهش کنیم هر چند که مثل رگبار طبیعت شادی افرین نیست.
۱۳٩۳/٢/٤ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir