تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می گفت : دوستش دارم یعنی عاشقش هستم ولی او من را به این چشم نگاه نمی کند ، من فقط برای او یک دوست خوب هستم و وقتی به او حسم را گفتم هیچ عکس العملی نشان نداد و منهم از او فاصله گرفتم.

دوست دیگر گفت: چه تلاشی کردی که دیدش را نسبت به خودت عوض کنی ؟ الان روابطتان چه جور است؟

گفت : کار خاصی نکردم جز اینکه در دیدار های معدودمان بعد از آن اعتراف کمی زنانه تر لباس می پوشم و نرمتر رفتار می کنم ولی او همچنان هر وقت کار داشته باشد تماس می گیرد و اکثر تماس هایم بی پاسخ می ماند.امروز کاری را بهانه کردم زنگ زدم که پیشش بروم جواب داد که سرش شلوغ است و ذهنش مشغول. شاید نباید اعتنا می کردم و می رفتم .

دیگری گفت: من بودم می رفتم و می گفتم مزاحمت نمی شوم فقط می نشینم تا کارت تمام شود، باید بیشتر خودت را به او نزدیک کنی و بهانه برای با او بودن پیدا کنی.

اما دوست دیگر نظری مخالف داشت: نه خوب کردی نرفتی، باید کمی فاصله بگیری تا کمبودت را حس کند و دنبالت بیاید و همیشه در دسترس نباشی.

او اما گریه می کرد و می گفت چرا باید عشق یکطرفه را تجربه کنم. چرا او برای من هیچ بهایی نمی پردازد.

دیگری می گفت: باید زنانگی و لوندی داشته باشی مردها دلشان در چشمشان است، کمی بیشتر به خودت برس و گاه باش و گاه نباش.

نفر بعد گفت که به هر حال هر چیزی قیمتی دارد باید بهایش را بپردازی ولی مشکل اینجاست که برای تو چه خواهد داد؟ اگر اینقدر برایت مهم است بجنگ و مسولیتش را هم بپذیر.

هرکسی راهکارش را ارایه می داد، دختر دلشکسته از غم معشوق دور از دسترسش اشک می ریخت و من به این فکر می کردم که خیلی از ما هنوز در این سن و سال نمی دانیم چگونه دل مردی را که دوست داریم بدست بیاوریم چون همیشه فکر می کردیم او باید دل ما را بدست بیاورد و هیچ وقت از این بازی پیچیده سر در نیاوردیم به ما یاد دادند دختر خوب خانه می نشیند تا یکی بیاید و ببردش. دختر خوب عاشق نمی شود. دختر خوب به مرد رو نمی دهد. دختر خوب بد اخلاق است. دختر خوب دل ندارد. دختر خوب تسلیم است. دختر خوب سرش به درش و مشقش گرم است. دختر خوب منفعل است. حالا نسل جدید امده اند و تمام این قواعد را بهم ریخته اند. بی تعارف و رودربایستی، شرم و حیا؟ بروبابا! مردها هم لذت می برند از این فضای شیطنت بار و مفرح . ما هنوز بین باید ها و نبایدها، اما و اگرها سرگردانیم.

شاید دیروز باید می رفت و حتی مجبورش می کرد با او شام بخورد و او را به خانه برساند، گرچه می دانم در تمام آن مدت حس بد آویزان شدن و تحمیل مانند خوره از تو ویرانش می کرد ولی حداقل تابو شکنی کرده بود.

نمی دانم خودم هم نمی دانم وقتی می بینم مردهای چهل ساله چگونه بازیچه دخترکانه بیست ساله می شوند سردرگم می شوم که یعنی سلیقه شان این است؟بعد با خود می گویم که خوب من که نمی توانم همچون آن بیست ساله طناز خام، رفتار سبکسرانه و سرخوش داشته باشم. ولی از یک طرف دیگر واقعیت آن است که آنها بیشتر از ما رگ خواب مردها را می دانند. واقعیت تلخی است این یکی را به جد می دانم.

۱۳٩۳/٢/۱ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir