تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

حالش خوب نبود

حالم خوب نبود

اینجور وقت ها سوال اصلی این است که چکار کنیم حالمان خوب شود و جواب معلوم است، باید همدیگر را ببینیم و این یعنی تو این شهر شلوغ و زندگی شلوغتر یک وقت خالی گیر بیاری حتی شده نیم ساعت و یک جایی که دوتایی مون بتونیم بهش برسیم و اینجوری شد که ساعت ٨ شب رسیدیم به یکی ازین پارک های محلی کوچک

برای خوب شدن حالمون کار دیگری نمی تونستیم بکنیم چون گفتنی ها را از صبح توی تماس های پراکنده تلفنی گفته بودیم و اشک ها را بعد از پیامک های گاه و بیگاه ریخته بودیم، حالا فقط لازم داشتیم کنار هم بنشینیم و جریان زندگی را تماشا کنیم

مردهایی که دسته گلهایی از رز قرمز در دست داشتند با یک شاخه مریم در وسطش که آخر نفهمیدیم مد امسال است یا سلیقه مردهای ان محله، زنهایی که یک شاخه رز قرمز توی نایلون داشتند و می دانستیم محل کار بهشون داده و همه تند و تند از جلو مون رد می شدند و ماشین هایی که تو ترافیک گاه و بیگاه خیابان گیر می کردند و راننده های بی حوصله و ما که تو تاریکی روی چمن ها کنار قاصدک ها نشسته بودیم و به فردا فکر می کردیم و روزی که گذشت و ماهی که تمام شد و خدایی که دیگر معجزه هایش را باور دارم.

نیم ساعتمان که تمام شد بی صدا برخواستیم، شوهر او رسید و منهم پیاده روانه خانه شدم.

پ ن: بدترین قسمت این مشاهده دعوای مرد و زنی بود که کلا مرد مادر زن را مورد الطاف مردانه قرار داد و انچه ناسزای بی شرمانه بود نثارش کرد.

۱۳٩۳/۱/۳۱ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir