تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

قبل از اینکه اتفاقی بیفتد هی دل نگرانی که چه می شود....

بعد زمانش بی خبر می رسد و می بینی افتادی وسط ماجرا و هی از خودت می پرسی خوب حالا چه باید کرد. الان چه حسی دارم ؟ بعد می بینی همه ترسها رفته اند و هیچ حسی نیست و تو خودتی و بقیه هم خودشان و همه چیز همان هاست که بود ولی می دانی که این اتفاق محکی است برای تصمیم گیری بزرگ تری.

بعد که همه چیز تمام می شود تا ساعت ها هنوز مست و ملنگی که آنهمه ترس و اضطراب قبل چه بود؟ آنهمه سوز و گداز قبلتر کی به خاطره تبدیل شد؟

و فقط بیست و چهار ساعت بعد انگار همه چیز ته نشین می شود. تمام لحظات ، حرکات، کنش ها و واکنش ها معنا می یابند و رنگ می گیرند و می توانی تحلیلشان کنی تا بتوانی درست تصمیم بگیری.

تجربه بیست و چهار ساعت گذشته را بارها در زندگیم داشتم ولی هربار فراموش کردم ولی می دانم که این بار در وجودم نهادینه می شود.

دیگر وقتی اتفاقی میفتد همان لحظه دنبال تحلیل حس هایم نمی گردم ، فقط حس هایم را مشاهده می کنم و سعی می کنم با تمام وجود در همان جا حضور داشته باشم و تمام لحظات و ادم ها را به یاد بسپارم تا روز دگر که شور و هیجان ته نشین شد و حقیقت واقعی اتفاق شسته و رفته بیرون آمد بتوانم خوب از تمام ابعاد تحلیلش کنم و با حس های واقعیم روبرو شوم.

۱۳٩۳/۱/٢٩ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir