تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پیاده روی توی شبهای بهاری را عجیب دوست دارم ، پیاده روی توی هر فصل جذابیت هایی دارد که منحصر به آن فصل است، وقتی توی خنکای ملس شب بهاری غرق در افکار خود در کوچه پس کوچه ها راه می روی ، یکهو عطرگلی که دیده نمی شود دور بدنت می پیچد و درجا میخکوبت می کند، او را در تاریکی کوچه نمی بینی مگر قرص ماه به مددت آید ولی می دانی گلیست که از بالای دیوار سرک کشیده توی کوچه و با شیطنت توی رهگذر را غافلگیر کرده است، اگر با دقت گوش کنی صدای خنده ریز نوگل های تازه رسته را هم خواهی شنید از پس دیوار که به حیرت تو می خندند و اینگونه عطرشان بیشتر و بیشتر تو را مست می کند، اگر کمی وارد باشی شاید تشخیص دهی این عطر گلهای گلیسین بنفش است یا آبشار طلایی و شاید هم شکوفه های هلویی سرمست و بعد که روحت تازه شد رهایت می کنند تا جلوتر بروی و باز دیواری دیگر و گلی دیگر، شبهای بهاری شبهای گزمه رفتن بی پرواست در کوچه پس کوچه های شهر، شبهایی که شاید گاه باید زیر چتر گلهای ریز زرد آبشار طلایی نشست و از اتفاق های عجیب آن روز برایش گفت، شنوندگان خوبی هستند و با گلبرگهایی که بر سرت می بارند نوازشت می کنند و همدلیشان را نشان می دهند. شبهای بهاری شبهای خانه نشستن نیست . عمر گلها کوتاه است. زود می روند و نشاط بهاری را هم باخود می برند.
۱۳٩۳/۱/٢۸ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir