تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

توی پارک پر است از بچه های نوپا و یا نوزادان کوچکی که تو کالسکه یا آغوش پدران و مادرانشان هستند.

با شگفتی نگاهشان می کنم و می گویم اینهمه بچه کوچک یکهو از کجا پیدا شدند؟

زن جوان بارداری با سنگینی از جلویمان می گذرد.

این ها همه دهه نودیها هستند، کودکان دهه آخر قرن 14 هجری شمسی.

پدر بزرگ ها و مادربزرگ های من هم متولد دهه نود بودند. دهه آخر قرن 13 هجری شمسی.

همیشه همین تفاوت 12 و 13 اول تاریخ تولدشان برایم حکم خیلی بزرگ بودن و قدیمی بودنشان را داشت.

در صورتیکه شاید کسیکه 1298 به دنیا آمده بود با کسیکه 1302 به دنیا آمده بود تفاوت چندانی نداشت.

حالا یک جورایی دلم به حال این دهه نودیها می سوزد.

دهه نودی ها بیشتر از ما در قرن 15 هجری شمسی زندگی می کنند و همیشه پیر هستند.

همانطور که دهه نودیهای قرن 13 برای ما همیشه پیر بودند.

پسرک توی سرازیری می دود و معلوم است تازه راه رفتن آموخته و دویدن را تجربه می کند. کنترلش را از دست داده و از ترس و شوق و هیجان غش غش می خندد و جیغ می کشد. پدرش دنبالش می دود ولی همچنان دور است.  سر راهش می ایستم و می گیرمش تا زمین نخورد. از خنده ریسه می رود و آب دهانش سرازیر است. چشمهایش هنوز می خندد. به دست پدرش می سپارمش و به روزگاری فکر می کنم که او پدربزرگی شده است در این دنیا و به دنیایی فکر می کنم که او تجربه می کند در پیری.

۱۳٩۳/۱/٢٦ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir