تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

توی فیس بوک اقوام دور از وطن سرک می کشم ، نسل دو و سه را دیگر به کل نمی شناسم جز اینکه می دانم فرزند یا نوه کی هستند.

روی عکس پرتره پسری مکث می کنم همنام من است.

عمو زاده ای دست چندم.

نگاهش عجیب آشناست.

ذهنم درگیر می شود.

فایل های آرشیو را بهم می ریزم ، چند ماه قبل خاله جان به ایران آمده بود و خانه به خانه رفتیم و به مدد تکنولوژی استیو جابز رحمه الله علیه از آلبوم های قدیمی همه عکس گرفتیم.

عکس مورد نظرم را پیدا می کنم.

پدربزرگی که نگاهش را برای خیلی از اعضای این خاندان به ارث گذاشته و حالا پسری در قاره ای کیلومترها آنطرفتر دست درگردن دخترک موبور فرنگی با همان نگاه چشم دوخته به دوربین...

روزها بعد در ایام عید و به مدد حضور خیلی از این بزرگان جمع خاندان گسترده که پلی بودند میان ما و گذشتگان خاطرات را شخم زدیم و به جد ازشان خواستم تا خوب به من نگاه کنند و بگویند تا شبیه کدام یک از اجداد بزرگوارمان هستم.

به مدد ازدواج های فامیلی خیلی هم تعدادشان زیاد نیست و از هر کدام سه تا داریم به جای چهار تا.

خلاصه اینکه نتیجه این شد من شبیه مادرپدربزرگ هایم هستم که هرچه بیشتر از خصوصیاتش می گفتند بیشتر به شباهت خودم و او پی می بردم.

از او چیز زیادی یادم نیست جز سایه مبهمی از پیراهن قهوه ای رنگش و صورت پر چین و چروکش.

و یک فایل چند دقیقه ای صوتی...

جالب اینکه او نیز برای خودش زندگی کرد و نه برای مردم.

هنجار شکن و ساختارشکن بود به زمان خودش.

یک حورایی روش زندگیش را هیچ کس نپسندید و به همین خاطر هیچ وقت فکر نمی کردم انسان خوبی باشد ولی وقتی همه را مجبور کردم تا از خصلت های او بگویند نکات جالبی را متوجه شدم.

اول اینکه همه او را با دو جده دیگرم مقایسه می کردند. بانوان اشرافی که درگیر سنت و اداب ورسوم بودند و مقید به اجرای تمام ریزه کاری ها و هر کدام ملکه سرزمین خانه خود. مدیر و مدبر و سر به امر آقا که مبادا چیزی خاطرش را بیازارد. اقایی که ملک التجار است و یا در دربار جایگاهی دارد.

او اما زندگی را راحت می گرفت بی قید و بند. تا داشت خوش بود و نداشت راضی. اگر داشت می بخشید و اگر نداشت سکوت می کرد. می گفتند هیچ وقت هیچ چیز در خانه اش باقی نمی ماند همه را صبح می گرفت و تا عصر می بخشید. سبک زندگیش با سبک زندگی عروس هایی که درخانه چنین مادرهایی پرورش یافته بودند تومنی صدتومن  توفیر داشت.

راحت لباس می پوشید و در قید و بند لباس نبود. برایش مهم کاربرد لباس بود تا زیبایی و باز برخلاف آن دو دیگری که تا زمانی که من یادم هست حتی در نود و چند سالگی مقید به اراستگی ظاهر بودند و مرتب و زیبا.

خلاصه اینکه به قول همه او زندگی جد بزرگمان را به باد داد ! که خوب شکر خدا من چیزی برای سپردن به باد ندارم.

و صد البته رک گویی و حاضر جوابی و بی سیاستی را گویی مستقیما از ایشان به ارث برده ایم.

اما نکته مهم این است که او سه بار ازدواج کرد!!! و فکر می کنم من کارمای او را پس می دهم!نیشخند

۱۳٩۳/۱/٢٥ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir