تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

هوای ملس بهاری و بوی خوش بنفشه های پارک و سبزی چمن های تازه رسته،

به یار دبستانی می گویم:این سی و هفتمین بهاری است که جوانه زدن درختان پارک را می بینیم و در جواب می گوید: اهلی شده ایم اینجا تو که مانده ای و من هم که به آن سر شهر رفته ام هنوز در هر فرصتی پر می کشم به این سر شهر انگار غریبم در ان محل . گفتم آنجا را هم اهلی کن و بعد به عادت همه این بیست و پنج سال در کنار هم می نشینیم و مست رنگ و بوی پارک حل می شویم در میان خاک وچمن و درختانش...

درختانی که در طی این سی و هفت سال دیگر با تک تکشان خاطره داریم و هر کدام شرح زندگی ما را می دانند.

درختانی که از سالها قبل از ما بوده اند و چه ها دیده اند از نواده های شاه شهید و شهزاده های قجری تا بچه کنکوری های کتابخانه و شرح پست و بلند روزگارشان

این پارک حریم خصوصی ماست. هیچ وقت با هیچ مردی در ان قرار نگذاشتم. انگار که می خواستم این یک گُله جای دنیا برای خودم بماند.

جایی که هر وقت هیچ جایی نبود و هیچ کس به این تکه سبز نقشه پناه بیاورم و ولو شوم روی چمن های بالا یا گم شوم بین درخت های گردوی پایین و یا زیر الاچیق های در شرقی بنشینم و مردمی را که پیاده روی می کنند نظاره کنم.

دلم نمی خواهد این پارک را با خاطره هیچ کس شریک شوم. هرکسی که وارد زندگیم شد هر وقت پیشنهاد داد که خوب بریم پارک ... مصرانه مقاومت کردم که نه اینهمه پارک در این شهر است و من نرفتم. و حالا هر کدام از پارک های شهر خاطره یکی از آدم های زندگیم را ثبت کرده و پارک من با حوض هایش و قورباغه و طوطی هایش زندگی خودم را...

از روزهای امتحان های نهایی زمان موشک باران بگیر تا روزهای پر استرس پشت کنکور همه در این پارک گذشت.

بزرگتر شدیم و عاشق...

چه شبهایی که اشک ریزان وارد پارک شدم و تکیه بر درختی زدم تا دوستی بیاید و سفره دل را پیشش بگشایم.

چند بار که دفتر رابطه ای بسته شد منگ از هجم درد و اتفاق های هضم نشده پناه آوردم به خلوت سایه سار درختانش

بعد هم شد

از آن زمان که پشت میله ها می ایستادم به ساختمان نیمه مخروبه قدیمی نگاه می کردم تا حالا که تکیه می زنم به ستونهای همان ساختمان که فرهنگسرای محهزی شده است برای خودش روزگار درازی گذشته اما هنوز خلوت های دنجش را دارد برای من

روزهای برفی و سکوت مخصوص زمستانی، پاییزهای برگریزان و تابستانهایی که سایه درختان نمی گذارند تو گرما را درک کنی و بهاری که خود زندگیست در این پارک...

زوایایش را از حیاط خانه مان بیشتر حفظم هر چند هر شهرداری که میاید خودی نشان می دهد و تغییری می دهد ولی ما و درختان ریشه دار تر از آنیم که از رو برویم.

پ .ن :چه عجیب که این نوشته داستان پارک شد در حالیکه قرار بود داستان آدمهای دهه نود باشد.

پ.ن:ترجیح دادم کامنت های مطلب قبلی برای خودم بماند.

۱۳٩۳/۱/٢٤ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir