تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

1-بیست و نه اسفند چند ساعتی مانده به سال تحویل:

گوشی تلفن همراهم را بر می دارم تا چک کنم ببینم در این ناکجا اباد کسی توانسته یادی از من بکند...

روی گوشی نقش بسته : یک تماس بی پاسخ

دکمه را فشار می دهم تا ببینم کیست که توانسته در این وادی بی آنتن تماسی بگیرد که بی پاسخ مانده...

چشمم به نام روی صفحه خشک میشود.

باور نمی کنم که او با من تماس گرفته آنهم در این ساعت و این روز؟

لختی بی حرکت می مانم، چه باید بکنم.

دوباره چک می کنم.

درست است.

آنتن دارم و از فرصت استفاده می کنم.

بوق میزند:

سلام ترنم جان خوبی؟ می خواستم سال نو را شادباش بگویم ولی الان درگیرم بعدا مفصل صحبت می کنیم.

بله، سال خوبی داشته باشید. منتظر تماستان هستم.

خدا نگهدار

23 ثانیه کل مکالمه طول کشید و من آرام به قطرات باران می نگریستم و به این فکر می کردم که در طول 8 ماه گذشته چند بار این تماس را تصور کرده بودم و چه روزهایی حاضر بودم هرچه دارم بدهم تا چنین تماسی برقرار شود و حالا در لحظات پایانی سال در زمانی که هیچ انتظارش را نداشتم تلفن زنگ خورده بود و حرفها زده شده بود حتی در حد 23 ثانیه...و من چقدر ارام بودم و بی هیچ هیجان لحظات را سپری می کردم در حالیکه در تمام خیالاتم بعد از تلفن بال در میاوردم و از شوق می گریستم و یا فریادها می زدم ولی الان تکیه به دیوار زده ام و فقط با نگاه رد قطرات باران را دنبال می کنم.

2- بیست و یک فروردین چند ساعتی مانده به غروب:

پسرک توی عید زنگ زده بود، دلخوشی ازش نداشتم سر ماجراهای پارسال، تا جایی که می شد جواب ندادم ولی عجب پشتکاری داشت. روزی دوبار زنگ می زد و دست اخر با سردی جوابش را دادم و خواست تا بعد از سفرم همدیگر را ببینیم.دلم نمی خواست ببینمش. امروز دوباره زنگ زد و دست برقضا هر دو نزدیک بودیم و ساعتی وقت ازاد داشتیم.

حرفهایش را که زد ، به این فکر می کردم که پنج ماه پیش برای شنیدن این حرفها حاضر بودم سرم را هم بدهم. گفت دوباره با ما همکاری می کنی؟ به آرامی گفتم: آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود.

هشت ماه و اندی گذشته و در بیش از سه چهارم این روزها منتظر رسیدن چنین روزی بودم. اما نمی دانستم وقتی چنین روزی برسد و چنین درخواستی را بشنوم اینقدر برایم بی تفاوت باشد و اینقدر ارام باشم هنگام شنیدنش...

فکر می کردم وقتی می شنوم لبخند بزنم  و قند در دلم اب شود و بعدش کلی هیجان زده باشم، اما پسرک که رفت به ارامی کنار گلهای بهاری نشستم و بی هیچ فکری به رقصشان در نسیم و افتاب نگاه کردم.

چقدر واقعیت پس از صبر با رویاهای هنگام درد متفاوت است.

۱۳٩۳/۱/٢۱ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir