تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ساعت سه و نیم یک نیمه شب بارانی است ،

تازه از میهمانی برگشته ام، سفر کوتاه لواسان تا تهران مجالی شد تا ازسفر کوتاه حج برای عزیزی بگویم، دو ماه و نیم گذشته و چقدر دور است ،عجیب است که زمان در عین سرعت زیادش بعدش هم زیاد می شود انگار،

باران روی شیشه ماشین می خورد و من از حال و هوای روضه رضوان می گفتم و طواف هایم در کعبه، رعد وبرق که زد داشتم سر پیچ از شک و تردیدم دم در مسجد شجره می گفتم برایش ،

می دانم بعد از آن سفر زندگی من و چند نفری که خاصا برایشان دعا کردم عوض شده است، حداقل یکیشان را که خوب می دانم ، خودم هم که مسلما همان آدمی نیستم که به سفر رفت، تک تک سلول های بدنم تاثیری از آن مکان دارند، باران همچنان می بارید و من از دعاهایم گفتم ، از مسجد غمام و ابرهای رحمت ... رکن یمانی ...

دو ماه و نیم گذشته چرا اینقدر دور است و در عین حال انگار همیشه بوده؟ در این دو ماه و نیم گذشته به اندازه کل پاییز و تابستان و بهار اتفاق در زندگی من افتاد، و همه چیز شلوغ و در هم بود به همین خاطر انگار خاطرات حج زیر کوهی از خاطرات پی در پی مدفون شده بود و هیچ کس هم سراغش را نگرفت تا امشب که در پیچ های جاده لواسان دانه دانه از زیر روزهای اسفند و فروردین بیرون آمدند و دوباره مرور شدند...

چه خوب که امشب باران می آمد و چه خوب که امشب میهمانی لواسان بود...

۱۳٩۳/۱/۱٦ | ٢:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir