تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد مدت ها ولگردی توی وبلاگت، ما که هنوز نفهمیدیم چتونه...

این کامنت پسر گلی بود که وبلاگ من را با فیس بوک یا پارک دانشجو اشتباه گرفته بود و وقت گرانبهای تعطیلات عید را برای تفرج یا به زبان خودش ولگردی در آن هدر داده بود و خوب اشتباهی جبران ناپذیر کرده که تقصیر خودش است چون مسلما او مخاطب این وبلاگ  نیست ....

اما کامنت بعدی از نجمه جان است:

منم مثل سامان الان حدود دو ساله وبلاگت رو می خونم و هیچ وقت نفهمیدم شما چتونه.
اگه می خوای بگی دکتری. اتفاقا آره دکترم و رشته ام هم اعصابه.
حالا اگه دوست داشتی به پست بذار ما بفهمیم مشکل چیه.
چون با عنوان وبلاگت به نظر میاد تقصیر همه چیز همون مجردی هست. اما وقتی خواننده هات اینو مطرح می کنن. میگی نه این مشکل نیست.
یا شاید ضربه های احساسی.
به هر حال عیدت مبارک عزیزم.

با اینکه در همان جا جوابش را دادم ولی چون در خواست پست داشت به پاس دو سال همراهی یک بار دیگر اینجا هم مفصلتر برای او و دیگرانی که چنین سوتفاهمی دارند می نویسم...

در وهله اول دلم می خواهد همه شما یک بار دیگر مطالب این صفحه را با دقت بخوانید.+

اما نجمه جان شما به فراخور شغلت عادت داری که دنبال درمان و یا ریشه یابی مشکل باشی ولی اگر پزشک هم نبودی کلا ما ایرانی ها به ذات همه یک جورایی همکار شما هستیم و خودت می دانی که تا در یک مهمانی کسی سرش درد می کند از خاله خانباجی ها تا نوجوانان اینترنت باز و خانم های معتاد ایمیل فورواردی چیزی برایش تجویز می کنند.

ولی مساله اینجاست که اینجا وبلاگ است و من روز مرگی ها و دل نوشت هایم را می نویسم و مشکل هم در حقیقت این است که من یک آدم هستم و شاید آدمی که دغدغه هایش کمی بیشتر از دیگر مردم باشد چون آگاهی ها و روابطش بیشتر است.

یک آدم در زندگی پست و بلندهای زیادی را تجربه می کند.  گاهی شاد و گاهی غمگین است.

این که من اینجا از غم هایم می نویسم به خاطر این است که روزی صد بار از دوستان متاهلم که به زعم شما با ازدواج خوشبخت شده اند می شنوم خوش به حالت که ازدواج نکردی و اینهمه بدبختی نداری! می نویسم تا افرادی که فکر می کنند اگر طلاق بگیرند و تنها زندگی کنند شاد و راضی خواهند بود. یا کسانی که فکر می کنند اگر ازدواج نکنند از پس همه چیز بر میایند و زندگیشان همیشه بر وفق مراد خواهد بود.

اگر از شادی هایم و استقلالم می نویسم برای این است که آنهایی که نتوانسته اند ازدواج کنند بدانند ازدواج همه چیز نیست و زندگی بدون ازدواج متوقف نمی شود و اگر میسر نشد باید کنج خانه نشست تا مرگ به سراغمان بیاید.

اما من هم آدم هستم برای چه می خواهی بدانی مشکل من چیست؟ برای اینکه برایم نسخه بپیچی؟ یا راهکاری بدهی؟ یا فقط کنجکاوی؟مگر مشکل هر کس یکی یا دوتا است ؟ در طول این چند سال وبلاگ نویسی صد ها اتفاق افتاده که به طبع دلم گرفته و یا فشاری را تحمل کرده ام که جایی جز اینجا برای بیانش نداشته ام ولی اینجا هم آنقدر امن نیست که همه چیز را عیان بگویم . فیلترینگ در کمین است.

من آدمی هستم که یک شب در بیابان های اطراف ورامین در یک آلونک پلاستیکی با زن بیوه و چند تا کودک خردسالش شام می خورم و فردایش در پنت هاوس های الهیه دلواپس انتخاب اشتباه چنگال استیک خوری و سالاد خوری . یک روز توی کارخانه با مدیر عامل یک گروه صنعتی بزرگ داد و بیداد می کنم و فردایش از  یک دختر 23 قرتی رکب می خورم. فکر می کنی مشکلات چنین آدمی را چگونه می توان در یک جایی مثل وبلاگ بیان کرد؟

اینکه یک شب تا صبح دنبال دختری بگردی که  مادرش هفت ساعت بعد از به دنیا آمدن او به جرم عقاید شوهرش اعدام شد و حالا دخترش از خانه فرار کرده و فا..حشه شده؟ بعد صبحش بشنوی دختر دوستی خودش را از طبقه 20 برج الهیه پرت کرده در حالیکه لباس عروسی 250 میلیونیش را پدرشوهرش از فرانسه همان شب اورده بود؟

اینکه دریای خزر به فنا رفت؟

اینکه اینهمه ثروت ملی و اینهمه فقر؟

اینهمه فرهنگ غنی و اینهمه جهل؟

اینکه در دانشگاه ها جز خزعبلات هیچ کار علمی صورت نمی گیرد و دانشجویان ما نسل به نسل بی سوادتر می شوند و فرزندانمان نسل به نسل از ارزش ها دورتر و بی هویت تر؟

شیشه و کراک از نان ارزانتر؟

کلیه فروشی برای تامین جهیزیه؟

عروسی در آنتالیا با هواپیمای دربست  و هتل با تمام امکانات برای مهمانان

و هزاران مشکل اجتماعی دیگر...

اما تو مشکلات من را به تجرد ربط می دهی.

شاید بخشی از مشکلات من به خاطر تنهایی باشد و اینکه بار سنگین زندگی را به تنهایی و بی همزبان و همراه حمل می کنم. بخشی از آن هم به خاطر عشق است که گاه هست و گاه نیست.

اما بارها گفته ام که زندگی زناشویی خوب کم دیده ام که حسرتش را بخورم و بگویم وضع آنها از من بهتر است و بیشتر برایم مایه عبرت بوده اند تا حسادت.

ولی این شاید یک سوم مشکلات شخصی من باشد. دغدغه های مالی، نگرانی زندگی نابسامان زناشویی عزیزترین اطرافیانم، وضعیت سلامتی پدر و مادرم ،آینده خواهرزاده و برادرزاده ام در این وانفسا،از یک طرف و از همه مهمتر مشکلات من اینها هستند:

اینکه من در این عمر سی و چند ساله چه کرده ام و روزهای باقی را چگونه به بهترین وجه بگذرانم؟

آیا تا به حال از فرصت هایی که در اختیارم بوده به خوبی استفاده کرده ام؟

آیا نعمت هایی که داشته ام را قدر دانسته ام و بهره کافی برده ام؟

آیا توانسته ام به اندازه ای که در توانم بوده مهر بورزم و مهربانی کنم و دلی را شاد کنم؟

آیا تاثیر مثبتی در زندگی کسی داشته ام؟

چه کار کنم که فردایم مثل امروز نباشد؟

چند تا عادت بد دارم که باید از بین ببرم؟

چه جوری می توانم مفید باشم؟

چه جوری می توانم در این دنیا تاثیر گزار باشم و مثل هزاران سال موجودی که آمدند و رفتند نباشم ؟

چه چیزی می توانم در این دنیا اضافه کنم و چه تغییر مثبتی ایجاد کنم؟

نمی خواهم در دایره تنگ زندگی من بمانم پس دغدغه های من فراتر از من است. در نتیجه من خیلی مشکل دارم و جایی غیر از اینجا هم ندارم چون می دانم اینجا مخاطب حق انتخاب دارد یک ضربدر قرمز در بالای صفحه ولی شاید نوشته های من کسی دیگر را هم به فکر وادار کند کسی که بتواند از خلال همین واگویه ها دردم را دریابد و چاره ای بیندیشد و شاید کاری هم از دستش برآید.

همین ها می شود که هرشب قبل از خواب از خودم می پرسم دستاورد امروزت چه بود؟ امروزت چه فرق با دیروزت داشت ؟ و اگر داده و ستاده ها برابر نباشد ضرر کرده ام و این ضرر به قیمت عمر من است و خیلی روزها ضرر کرده ام.

مشکل اینجاست نجمه جان.

درمانی داری؟

۱۳٩۳/۱/۱٤ | ٧:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir