تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شب یلدا را به حکم قضا در ترافیک تهران گذراندم .

 5 ساعت تمام ...

بی انکه به مقصد برسم و تمام یلداهایم را مرور کردم...

شب یلدای امسال اما کمی متفاوت بود نه به خاطر حبس شدن توی ترافیک  که به خاطر همراهی کسی که سال ها رویای تنها ماند با او را داشتم...

مسافر بود و آژانسی که نبود بهانه ای شد برای رساندنش به فرودگاه و پروازی که زود تر از ماپرید...

5 ساعتی که محملی شد برای آشنا شدنش با جنبه های خصوصی تر زندگیم و من هنوز جسارت آن را نداشتم که او را به حرف بگیرم...

و حرف زدم بی نقاب و رودربایستی ..بدن آنکه بخواهم اظهار فضل کنم و یا جلب توجهش را ...

خودم بودم و خلوص خودم....

ساعت ها که می گذشت انگار خودمانی تر می شدیم .. عصبی از ترافیک و بدون چاره دیگری...

انگار فقط همدیگر را داشتیم و دیگر مجالی برای تظاهر و ادب و ...  نبود و من به این فکر می کردم که سال هاست به تنها بودن با او می اندیشم ....

و زمان خداحافظی دیگر نتوانستم حسم را از چشمانم بگیرم و انگار تمام نا گفته هایم از نی نی چشمانم بیرون ریخت و من کنترلی رویش نداشتم...

حجم آنهمه احساس خودم را هم شوکه کرد.

و امروز نگاهم را از نگاهش دزدیدم ....

 

یاد شب یلدایی نه چندان دور و نه خیلی نزدیک افتادم . شب یلدایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak