تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز نشسته بودم و به اتفاقات اخیر فکر می کردم.

اینهمه اتفاق در زندگی تک تک آدم هایی که می شناختم...

بعد به واکنش هایمان...

یکی مثل من مسیرش را عوض کرد.

یکی هوار هوار که های آدم ها بیاین ببینید من چقدر خوشبختم و چقدر همه چیز خوبه !!! بعد همه بخندند و بگویند اگر همه چیز خوب بود که اینهمه جار زدن نداشت.

یکی دیگر هم در سکوت و بی خبری...

بعد یکهو یادم افتاد که این شاید همان چیزی است که باید باشد.

اجابت دعاهای سال پیش

وقتی که نگران بودم از روابطی که درست تعریف نشده بود.

وقتی ادم هایی که دوستشان داشتم در معرض خطر بودند و من شبانه روز دعا می کردم که خطر دور شود...

حالا خطر دور شده..

حالا روابط تعدیل شده...

ولی حالا دعاهایم برآورده شده است.

حرفی نداشتم بزنم.

روزهاست که با خداوند قهرم از همان مکه که نوبت خودم می شد و او نبود.

حالا فهمیدم که او کار خودش را درست انجام داد.

او دعاهایم را در حق دیگری اجابت کرد.

او خیر را نصیب کسانی که دوست داشتم کرد، حتی اگر الان در شرایط خوبی نباشند ولی شر را دفع کرد.

سبک شدم انگار...

حالا آشتیم...

به هر حال کسی که دوستش دارم در امنیت است هرچند در کنار من نباشد.

حالا می دانم که صدایم را می شنود..

می دانم که دعا هایم در فضای بی کران گم نمی شود...

می دانم که می توانم بسپارمش به نیروی ازلی و خیالم راحت باشد که جایش امن است.

می دانم که می توانم دوباره دعا کنم.

۱۳٩٢/۱٢/۱٥ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir