تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یادته ژولی اون روز تو کافی شاپ بهت گفتم اگر من جای تو بودم می رفتم و بهش می گفتم که بیاد بریم عقد کنیم فارغ از همه اما و اگر ها!! و بعد هم گفتم ولی هیچ وقت تو زندگیم این کار را نکردم چون اطرافیان خردمندم نگذاشتند.

یادته؟!

بعدش ساعت ها پیاده رفتم و فکر کردم...

به اینکه زندگی کوتاه است و چه زود دیر می شود و چقدر درگیر این اما اگر ها و باید ها و نباید ها می شویم...

باید قدرتو را بداند...

نباید خودت را کوچک کنی...

اما تو پیش قدم نشو...

اگر او این کار را کرد تو آن کار را بکن....

و و و...

جای عشق و دوست داشتن کجاست؟

می دانم که عشق تاریخ مصرف دارد و باید برای نگهداریش سخت کوشید و از حالتی به حالتی دیگر استحاله میابد و اگر لحظه ای غفلت کنی می میرد...

ولی این اما و اگر ها و بایدها و نباید ها همان لحظات را هم از ما می گیرند...

بعد

امشب وقتی پشت تلفن خبر تصادف و رفتن دوستی را شنیدم نفسم بند امد...

چند سال این دو نفر درگیر همین ها بودند..؟

حالا دیگر هیچ وقت بهم نخواهند رسید.

الان دخترک در چه حال است؟ حتما شوکه است.

دوستم گفت خوب شد عقد نکرده بودند. گفتم کاش عقد کرده بودند. الان او هیچ کس است. نمی تواند سرخاک همچون مادر و خواهرش زجه بزند و مویه کند...

الان او سایه ای در تاریکی است...

یک ماه پیش هم مشابه همین خبر را شنیده بودم .

بعد از هفت سال درست زمانی که فکر می کردند تمام موانع عقلانی برای بهم رسیدن برداشته شده ، دیگر مجالی برای باهم بودن نمانده بود.

بازهم دخترکی مبهوت برجای مانده ...

حیران میان خاطرات ...

گیجم.

دل نگران دوستم هستم.

غمش سنگین است.

من که معشوق را زنده از دست دادم تاب نیاوردم چه برسد به او که ...

ژولی جان کاش همه قصه ها پایان خوش داشت .

 یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا،  آب ، زمین
مهربان باشم،  با مردم شهر
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
،ه
،و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی  خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

فریدون مشیری

۱۳٩٢/۱٢/۱۱ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir