تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از سخنرانی غرایی که جمعه هفته پیش من باب کمالات و موفقیت های شغلی و اجتماعی در کانون گرم خانواده انجام داده بودم انتظار همه چیز را داشتم غیر از اینکه پدر گرامی به این نتیجه برسد که من کار و کاسبی بدرد بخوری ندارم و به هر کس و ناکس رو بندازد که یک کار اداری برایم پیدا کنند...سر صبحانه بودم که شنیدم با کسی صحبت می کند که من دوتا لیسانس دارم و یک فوق لیسانس و یک جایی هم سرم گرم است ولی دنبال کار حسابی می گردم . دوتا شاخ رو کله ام سبز شد. اگر جمعه اونهمه روضه نخونده بودم که کار فعلیم اگر هنوز درامد مکفی ندارد ولی اعتبار اجتماعی و ارتباطات عالی در سطح کلان دارد شاید اینهمه شگفت زده نمی شدم ...

وقتی تلفنش تمام شد ازش پرسیدم که چرا یک همچین فکری کرده و کلا می تواند توضیح دهد که کار حسابی از نظر ایشان چیست؟ گفت که پول در نمیاری و صبح ها هم دیر می ری سر کار...

وقتی بهش گفتم که صبح دیر می روم چون شب ها هم دیر می آیم و چه می داند که من چقدر می گیرم که به نظرش رسیده پول در نمیاورم حرفی نداشت و رفت ولی بدجور دلم گرفت...

توقعش را نداشتم . ته دلم خوش بود که حالا پدرم به شرایط من افتخار می کند و موفقیت هایم را تحسین می کند ولی انگار تمام این پله ها از نظرش به پشیزی نمی ارزید و دنبال یک کار اداری حسابی برایم می گردد.

حداقل اگر دنبال پست مدیریت و معاونت بود دلم نمی سوخت به طرف پشت تلفن می گفت یک کمی طراحی بلد است (منی که 5 سال مدیر تبلیغات یک شرکت معتبر بودم ) و کمی کار اداری می داند( در حالیکه الان کارشناس ارشد یکی از شرکتهای معتبر مشاوره مدیریت هستم )

جالبیش اینجاست که کلا ورد زبانشان این است که چرا شما اعتماد به نفس ندارید؟ کلا اعتماد به نفسی باقی می ماند وقتی که هیچ یک از دستاورد هایت را نمی بینند و حتی اگر جلوی چشمشان بگیری چشمشان را می بندند و  حرف خودشان را می زنند.

دلم گرفت از دستش و از دست خود که نتوانسته ام چنان که باید و شاید افتخار افرین باشم . شاید اگر کارمند اداره دولتی می شدم  و روزمرگی را پیشه می کردم وضع بهتر از این بود.

۱۳٩٠/٩/٢۸ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir