تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سال نود و دو هر سختی ای که داشت یک نعمت بزرگ برایم داشت و آن هم مستحکم تر شدن رابطه ام با خانواده گسترده بود.

به هر حال من سعی کرده ام در هر شرایطی ارتباط با خانواده را داشته باشم و در شلوغ ترین و پرمشغله ترین روزهای کاری هم حداقل ماهی یکبار در مهمانی های خانوادگی شرکت کنم ولی اتفاقی که امسال افتاد حمایت عاطفی دخترخاله ها و دختر داییم بود که برایم خیلی ارزش داشت .

یعنی زمانی که بلاخره من توانستم دردم را بگویم همه انها بی دریغ وقت گذاشتند و کمکم کردند و چنان عشق و مهر نثارم کردند که حس کردم می توانم بر ناامیدی غلبه کنم و دوباره بلند شوم.

شاید تا ده سال پیش بهترین و نزدیک ترین دوستانم دخترخاله هایم بودند و روزها و شبهای بسیاری را در کنار هم گذراندیم و در شادی و غم هم شریک بودیم ولی با گذشت زمان و بعد از ازدواجشان کم کم  فاصله ها بیشتر شد و هر کدام درگیر کار و زندگی شدیم و فرصت ها برای باهم بودن کمتر شد.

ولی نکته مهم این است که در هر لحظه به بودنشان مطمئن بودم و دلم به حضورشان گرم بود و می دانستم با کوچکترین اشاره ای هرکداممان برای کمک به دیگری حاضر می شویم.

اما وقتی بدون درخواست من یکی یکی امدند و زیر بال و پرم را گرفتند انگار دوباره جان گرفتم.

دیشب وقتی همگی باهم و با انرژی سرشارشان ، خانه تازه مرتب شده ام را بهم ریختند و تمام شش کتابخانه و صدها کتاب را که جمع کردنشان کابوسی است و مبلمان را جابجا کردند و کل دکوراسیون که هیچ کلا هال و پذیرایی را عوض کردند تا حال و هوای من عوض شود، نفسم از خوشبخی بالانمی آمد.

خوشحالم که  خانواده و دوستان خوب نعمت های ارزشمندی هستند که از آنها برخوردارم.

۱۳٩٢/۱٢/۳ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir