تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از جلسه به بهانه اینکه دیرم شده و جلسه را با یک ساعت تاخیر شروع کردند بیرون میایم.

دیگر حوصله این جلسات کاری مردانه را ندارم. جلساتی که مردان با دیدگاه های مردانه کلی نگر خودشان می خواهند بازی هایی را پیش ببرند که نیاز به ظرافت های زنانه دارد. جلساتی که مردان برای زنانی تصمیم می گیرند که بعدا هزارجور بازیشان می دهند...

شاید هم موفق شوند ولی در حال حاضر حضور من در این جلسات چیزی جز حرص و جوش برایم ندارد. چون انها روی مواضع خود پافشاری می کنند و من دلیلی نمی بینم برای بیرون آوردنشان از اشتباه انرژی صرف کنم. نرجیحا سرشان که به سنگ خورد به حرف من می رسند.

شاید هم نرسند.

مهم این است که من الان انرژیم را برای کارهای دیگری نیاز دارم مثل خانه تکانی یا نمایشگاه نقاشی...

نیم ساعت بعد که سر میز شام رستوران تو جمع زنانه دوستان نشسته بودم  و دوتا دوتا گپ می زدیم به این فکر می کردم که چقدر این دو جنس در عین تفاوت بهم وابسته اند.

انگار تعادل در تعامل زن و مرد است بی هیچ برتری و فرودستی. یک جا این به آن محتاج است و جایی دیگر آن به این.

قدرت ها و نیازهایشان متفاوت است و اما مکمل یکدیگرند.

دیدگاه های متفاوت دارند ولی این دیدگاه ها کاملا یکدیگر را تکیمیل می کند.

و مهم آن است که بخواهیم از این موضوع استفاده کنیم.

اما در واقعیت این اتفاق نمی افتد.

یا ما زنها مردها قبول نداریم و یا آنها وقعی به نظرات ما نمی گذارند.

در صورتیکه اگر در کنار هم درست قرار بگیریم می توانیم تعریف درستی از جهان و وقایع پیرامونمان داشه باشیم چون هر کدام از منظری نگاه می کنیم که برای دیگری امکانش وجود ندارد.

اما این جنگ قدرت و برتری طلبی و اثبات حقانیت دمار از روزگار همه درآورده...

دیگر جایی برای تعامل نمانده...

کاش بیشتر به یکدیگر گوش دهیم.

۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir