تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به این فکر می کردم که یک آدم باید خیلی چیزها را تجربه کند تا به تکامل برسد. اینکه بگوییم من هیچ وقت عصبانی نمی شوم و یا من با هیچ چیز شاد نمی شوم نشانه نقص ماست. انگار باید تا ته هر چیزی رفت و به آخرش رسید و دوباره سر برآورد و دنیای نویی را شروع کرد. اینجوری دیگر به راحتی نمی توانیم در مورد دیگران قضاوت کنیم چون خودمان هم حس او را تجربه کرده ایم .

همیشه به نظرم می امد که من آدم خونسرد و صبوری هستم و به این موضوع می بالیدم ولی یک شب خشم را با تمام وجود تجربه کردم خشمی که اگر شرایطش را داشتم شاید باعث قتل می شد... قتل مردی که دوستش داشتم و دوستم نداشت . و بعد از آن انگار مجرای خشمم باز شد ولی قدرت کنترلش را داشتم و یا حداقل اگاهانه از پسش بر نمی آمدم .

بعد غم را تجربه کردم تا انتها، حسادت را و تنهایی را . شادی ولذت و عشق را هم تجربه کرده ام . هیجان را اما نه ...

ترس را هم...

به نظر شما چه چیزهای دیگری را باید تا انتها تجربه کنیم؟

۱۳٩٠/٩/٢٥ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir