تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بالاخره کتاب های درمان شوپنهاور و نیچه گریست را تمام کردم و دیدم چقدر نتایجی که خودم تا اینجای زندگی بهشون رسیده بودم شبیه افکار این دو بزرگوار است . چرا کسی تا حالا من را کشف نکرده اونوقت؟

بعد یک جاهایی هم می گفتم وا! خوب میومد من بهش می گفتم که زندگی یعنی این . فکر کردن نداشت که !!! یعنی واقعا تا آن زمان کسی نمی دانست یک نگاه به زندگی این است که زندگی دور باطل خواستن و رسیدن و دلزدگی است ؟ 

خلاصه که نمی دانم من بدون داشتن اطلاعات فلسفی یک پا فیلسوفم یا اونها بیخودی اسم در کرده اند!!!

ولی جالب اینجا بود که مچ خودم را گرفتم وقتی که به لوسالومه معشوقه نیچه حسودی می کردم و می خواستم سر به تنش نباشد. بعد به خودم می گفتم که چرا دلم نمی خواست جای نیچه یا دکتر برویر باشم حداقل؟ انگار درناخودآگاهم ثبت شده که باید چنین نقشی داشته باشم. مهم این است که یک فکری به حالش بکنم تا دوباره بازی نخورم.

به هر حال در عالم واقع او نیز زن بزرگی بود و بعد از معشوق نیچه و خیلی های دیگر بودن موفقیت های علمی و کاری زیادی داشت که بازی های عاطفیش را تحت الشعاع قرار داد. ولی می دانم برای من نقش کنار مردان بزرگ بودنش مهم است و این قلقلکم می دهد.

به هر حال گره ای است که باید بازش کنم که این روزها مرد متفکر بزرگ که هیچ ، مرد متفکر  یا مرد بزرگ  یا کلا مرد هم پیدا کنیم که عاشقمان شود باید کلی بشکن بزنیم...

۱۳٩٢/۱۱/٢٦ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir