تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دوستان یکی یکی می آیند و با روی گشاده و آغوش پرمهرشان زیارت قبول می گویند، سوالی بپرسند جوابشان را می دهم و در باقی اوقات در سکوت نگاهشان می کنم، انگار از ورای فاصله هایی دور می بینمشان ، زندگیم مثل خوابهایم شده است، انگار نیستم ، همه چیز غریب است برایم ، ، دیدار دیروز هم حسن ختامی بود بر فصلی که گشوده مانده بود و نتیجه اش به دست تقدیر است و انگار دیگر کاری ندارم در این دنیا... گذشته های نزدیک هم انگار خیلی دور شده اند و غبار فراموشی گرفته اند. آینده؟ واژه غریبی است برایم. یک جورایی معلقم . ماشین وار کارهای معوقه را انجام می دهم و تحویل می دهم، کارهای روزمره هم همینطور . در هیاهوی شلوغ دوستان سعی می کنم به به صحبت هایشان گوش دهم ، هنوز از بازارچه و شور و انرژی ان سرشارند.منهم سبکم در عین سکون ... حال غریبی است .دوستی از برنامه هایم می پرسد خیره نگاهش می کنم، جوابی ندارم برایش، کار برای انجام دادن بسیار است و همه را هم مکتوب دارم ولی ... دنیا پر از ناخوانده ها و نادیده هاست و چه بسیارند علم ها و هنرهایی که باید فرا بگیرم و چه بسیارند قدم هایی که باید بردارم ولی پاهایم هنوز روی زمین نیست انگار...
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir