تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز عصبانی بودی...

دقیقا مثل یک شیر زخمی به پر و پای همه پیچیدی و ایراد های بنی اسرائیلی گرفتی.... اهمیت ندادم به خشمت ولی کاری هم از دستم بر نمی آمد برای خاموش کردن این آتشی که شعله ور بود... تحقیر کردی و  فریاد ها زدی سر چیزی که همه متفق القول می دانستند اشتباه خود توست و به همین خاطر خیلی بها ندادم به تمام خشمت. خیالم از خودم راحت بود و حرمت تو را نگه داشتن اهمیت بیشتری داشت...

 ولی یکهو حس مادرانه ام بالا زد و دلم می خواست وسط جلسه بیام و بغلت کنم و بگویم آرام... آرامتر ....

می گویند آدم خشمگین شهوت ندارد ولی عجیب است که من در مواجهه با آدم های خشمگینی که دوستشان دارم به تماس فیزیکی می اندیشم ...

انگار احساس می کنم این انرژی اگر در آن رابطه صرف شود هم هیجانش بیشتر است و هم ضررش کمتر...

اگر کمی دیگر طول می کشید ممکن بود بی اراده دستت را بگیرم تا ارامتر شوی

نمی دانم .

ضعف هایت را می بینم  و این ضعف ها ترحمم را بر می انگیزند و نه خشمم را . و چون گوشه چشمی هم بهت دارم دلم می خواهد کمکت کنم تا حذفشان کنی ...

دور نیست آن روزگاری که او را هم با ضعف ها و قوت هایش می دیدم . ضعف ها بیشتر از قوت ها ولی او را هم با همه ضعف هایش دوست داشتم . نمی دانم شاید این خاصیت قدرت بالای مادرانه بودن من است که همه را به چشم پسرانی می بینم که باید کمکشان کنم .  دوست ندارم اینچنین باشم. چون می دانم بعد از یک مدت از سرویس یک نفره خسته خواهم شد و خود نیاز به حمایتگری قوی دارم ....

ولی به ذات مادری متعهد و مددرسانی دلسوز هستم . در شخصیت شناسی اناگرام کاملا تیپ شخصیتی مشخصی برای آدمی مثل من ذکر شده که از مشکلاتش هم افسردگی است به خاطر ندید گرفتن خودش و قدرنشناسی دیگران....

من مادرت نیستم....

شاید این جمله را باید انقدر با خودم تکرار کنم که باورم شود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak