تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

با صدای زنگ در آپارتمان از خواب بیدار شدم، هنوز منگ بودم و درک درستی از زمان و مکان نداشتم ، در را که باز کردم در آغوشم گرفت و گفت می دانم بی خبر امدم ولی می خواستم تا هنوز عطر انجا را داری ببینمت ... با صدای گرفته و حال و روز تب و آلود چند کلمه ای خوش و بش کردیم و بعد هنگام رفتن در حالیکه به رختخواب صحرایی من کنار شومینه و شوفاژ نگاه می کرد گفت مطمینی که کمک نمی خواهی و اوضاع روبه راه است ؟ گفتم خیالت راحت باشد، خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد و سرتکان داد و رفت. چند ساعت بعد که کمی سبک تر شده بودم و هوش و حواسم سر جایش بود درحالیکه با تلفن حرف می زدم متوجه شدم که چه چیز نگرانش کرده بود. سالها پیش از دوستان اهل حال خواسته بودم شیشه های نوشیدنی های سکرآورفرنگیشان را برایم بیاورند که از نظر من جزو صنایع مستظرفه محسوب می شوند و این روزها که بحث آب نوشیدنی داغ است و اب جوشیده درون دیگ مسی را در این شیشه ها ریخته و به تدریج مصرف می کنم. حال می توانم تصور کنم که ان بنده خدا با کلی شور و اشتیاق امده بود تا زایر خانه خدا را در اغوش بگیرد و با موجودی آشفته و منگ روبرو شد که کنار رخت خوابش شیشه های ودکا و ابسولوت واسمیرنف نیمه پر و خالی دیده می شود و رویش هم نمی شد سئوالی بپرسد و شناختی که او از من دارد شناختی تک بعدی و یک وجهی است و می دانم که نمی تواند باور کند که من حتی بدانم مشروب را با کدام میم می نویسند چه برسد به اینکه بالای رختخوابم از هر باری متنوع تر باشد!!! خلاصه اینکه فکر کنم نتیجه گرفته که من از خانه خدا مجنون برگشته ام! بالاخره سرزده وارد خانه کسی شدن این شوک های فرهنگی را هم به دنبال دارد ! تصمیم هم ندارم برایش توضیح دهم تا ببینم خودش چه عکس العملی نشان می دهد.
۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir