تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پشت پلک های بسته ام هنوزپر از ابهت آن مکعب سیاه است، جسمم تاب نیاورد و از فرودگاه جده تا خانه تب آلود و خسته رسید و هنوز باور ندارم که سفر تمام شد، دلم نمی خواست تا چند روز کسی را ببینم و این مریضی بهانه خوبی شد، امیدوارم بقیه دعاها را هم مانند این اجابت کند، رقص دانه های برف را از لابلای پلک های نیمه باز نگاه می کنم و باورشان نمی کنم، چقدر این سرما دور است، دلم پر از گرمای عشق است، هر بار که از خواب بیدار می شوم به یکی زنگ می زنم و به او می گویم که چقدر به یادش بودم و چقدر دوستش دارم، کسی می گوید وظیفه انهاست که به تو رسیدن به خیر بگویند، می گویم اگر به وظیفه و اداب است که من از بی ادبانم که نه شرط ادب را به جا اوردم و خداحافظی کردم ، الان برایم مهم این است که دلم می خواهد صدایشان را بشنوم و با این صدای گرفته بگویم چه دعایی برایشان کردم . و بعد دوباره بی حالی و خواب.... می گویند تعریف کن ، هیچ چیز یادم نمی آید. چقدر دور است روزهای مدینه .... چقدر روزهای مکه متفاوت بود. چه خوب که همه را نوشتم. ادم هایی را به یاد می اورم که این ده روز هیچ به یادشان نبودم. چه عجیب ، باورم نمی شود انها را اینقدر ساده از یاد برده باشم ؟ ادم هایی که فکر می کردم اینهمه نقش مهم دارند در زندگیم ؟ و یاد ادمهایی کرده باشم که سالهاست از زندگیم رفته اند و هیچ خبری ندارم ازشان؟ چه عجیب است این بازی ذهن . چه خوب که خانه ساکت است ، می دانم کارهایی داشتم برای انجام دادن ، خوب شد پیش بینی این حال را کرده بودم وجایی نوشته ام ولی بماند برای روزهایی دیگر ... روح من هنوز نیامده و جا مانده ...
۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir