تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

خیلی مهمه که ادم در لحظه حال زندگی کنه .. نه در گذشته و نه در آینده ... از گذشته درس بگیرد و برای آینده برنامه داشته باشد ولی مهم این است که بتواند هر لحظه افکارش را در انقیاد خود در اورد و حس هایش را ازاد و رها سازد. می توانی ساعت ها جلوی خانه کعبه بنشینی ولی هیچ نبینی چرا که تمام مدت در ذهنت گفتگویی قدیمی و بی نتیجه با کسی در جریان است که نتیجه ای جز خشم ندارد و بعد هم صحنه هایی را به یاد میاوری که آتش به جانت می زنند و بدتر جری می شوی ... بعد به یاد میاوری که در با اهمیت ترین مکان دنیا نشسته ای و در مورد با اهمیت ترین مشکل زندگیت به بدترین شکل فکر می کنی و کمتر به نتیجه می رسی می توانی چند دقیقه خیره شوی به آن مکعب سیاه ، گرمای آفتاب را همراه با نوازش نسیم روی پوست خود حس کنی ، گوش بسپاری به همهمه جمعیت ، دستت را بگذاری و خنکای سنگهای دیوار را لمس کنی و جرعه ای آب خنک بنوشی ... آنوقت می بینی چقدر ارامتر شدی ، چقدر قدرت پذیرشت بیشتر شده ... تحمل و صبرت هم ... بعد انگار فقط تو هستی و آن مکعب سیاه و خورشید و نسیم ... دلت می خواهد فریاد بکشی ... تمام خشم ها .. تمام غم ها... تمام کینه ها... تمام آرزوها... تمام آنچه بارت را را سنگین کرده و درونت را متعفن را برکنی و برون افکنی ... کاش می شد... به این بسنده می کنی که بگویی پالوده ام کن که خسته ام از اینهمه کینه که در لابلای هزارتوی ناخودآگاهم چنان ماهرانه پنهان کرده ام که خود نیز فراموششان کرده ام .... کمک کن تا این خشم ها را مدیریت کنم و به فعالیتی سازنده تبدیلشان کنم.... کمکم کن تا غم هایم مرا انسانی سازد که دیگران را درک کند و بار غم شان را سبک سازد... کمک کن تا آرزوهایم تبدیل شود به هدف های سازنده و بتوانم با برنامه ریزی جهانی نوبسازم و زندگی بهتری رقم بزنم ... و کمک کن تا در همه حال بودن را تجربه کنم و نه داشتن را ....
۱۳٩٢/۱۱/۱٠ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir