تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شب آخر ... چقدر امسال شب های آخر داشته ام ، انگار ادم هر چه جلوتر می رود آخر های بیشتری را تجربه می کند. هیچ فکری توی ذهنم نیست ، نه گذشته ای و نه آینده ای ... خانه پر وخالی می شود از میهمانها ... التماس دعا ها متعجب نگاهشان می کنم هنوز خودم هم باور ندارم این سفر برایم متفاوت است ، زیارت نیست ، یک جلسه مزاکره است انگار ... یا یک خلوتی کت بنشینم و به این روح درهم شکسته سامانی دهم .... هر چه هست آن چیزی نیست که دیگران تصور می کنند. این سفر برای من انگار پناه بردن به مامنی است برای باز سازی .... رفتن به محیط امنی که آرامت کند... رفتن و سر گذاشتن روی پای دایی عزیزی که بهت بگوید نگران نباش... یا خانه پدر بزرگ... برایم مهم نیست اگر روحانی کاروان تاکید داشته باشد که اگر والضالین را با لهجه او نخوانیم و یا صمد را با تلفظ او ادا نکنیم انگار هیچ نخوانده ایم. برایم مهم این است که التماسش کردم حج من مثل نماز هایم نباشد دلم پیش دیگری و رویم به سوی او... خواستم دلم را او برایم بیاورد... شاید مجالی شد و از انجا برایتان نوشتم
۱۳٩٢/۱۱/۱ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir