تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک جورایی افسار زندگیم از دستم خارج شده است و دست کسی افتاده که خوب می دونه چه جوری من را به راهی ببره که به نفع خودش باشد...

سرتق تر از این حرفهایم و تا منفعتی برایم هست تبعیتش می کنم . حتی اگر مادی نباشد این منفعت...

امروز سرکار نرفتم . معتاد شده ام به کار و این خوب نیست....

یک قسمت هایی از وجودم خالی شده که با کار پرش کرده ام ولی کاملا مثل چپاندن قطعه ناهمگون لگو است ....

دلم برای کلاس نقاشی تنگ شده ....

دلم برای کلاس منطق الطیر تنگ شده ....

دلم کلاس یوگا می خواهد....

دلم ول گشتن تو نگارخانه ها را می خواهد.....

قرار های دوستانه....

شام سبک خانه های گرم دوستان....

ولگردی های شبانه توی شهر ....

خلوت دعا های نیمه شب....

و از همه مهمتر مسئولیت هایم در خیریه....

و من تمام این ها را رها کردم به بهای بودن کنار تو ....

کنارت بودن پر از انرژیم می کند . وقتی بعد از 12 ساعت از شرکت می زنم بیرون سرحال وسبکم ولی نمی خواهم انرژیم به تو وابسته باشد....

نمی خواهم وابسته ات باشم . کنارت بودن را می پذیرم ولی وابسته بودن را نه....

اما خبیثانه دلم می خواهد تو وابسته ام باشی...

جای خالی من را حس کنی و قدر بدانی حضورم را....

 

۱۳٩٠/٩/۱٩ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir