تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

معتقدم هر کس مسوول زندگی و انتخابهایش است. 

ولی نمی توانم از نقش دیگر آدم ها و تاثیر گذاریشان در تصمیم گیری افراد چشم پوشی کنم.

و نکته درد آور این است که وقتی مشکلی پیش می آید ان افراد کاملا خود را کنار بکشند و فرد را تنها بگذارند و بدتر انکه او راه هم مقصر بدانند.

یعنی افرادی که تا دیروز به فرد راهکار می دادند که اینکار را بکن و او را ترغیب می کردند که تصمیمی را بگیرد وقتی فرد وارد عمل شده و به مشکل می خورد یکهو پشتش را خالی می کنند و می گویند تصمیم خودت بود و خودت خواستی.

به نظر من این آدم ها را باید رنده کرد!!!

اتفاقی که دیروز برای من افتاد دوباره مرا به این فکر فرو برد که در مواجهه با این افراد چه باید کرد؟

دیروز ساعت 4 و نیم خارج از شرکت جلسه داشتم که مربوط به کار شرکت نبود.

از صبح هم اعلام کرده بودم که من ساعت 4 از شرکت خارج می شوم.

یک ربع به چهار کاری بهم دادند که حداقل نیم ساعت طول می کشید و من گفتم که این کار زمان می برد و من نمی توانم انجامش بدهم. با گردن کج و تو بمیری و من بمیرم و این کار باید الان انجام شود و ... نشستم و تا چهار و ده دقیقه کار را تمام کردم ولی وقتی ساعت چهار و بیست دقیقه در حال خارج شدن از دفتر بودم گفتند که مشتری کلا نظرش برگشته و طرح را عوض کرده است.

 به هر حال بیرون آمدم و با ترافیک وحشتناکی روبرو شدم  و تاکسی هایی که نبودند و مسافرانی که بیشتر از کل ماشین های توی خیابان بودند....

رسما جلسه نرسیدم و کنسلش کردم.

عصبانی بودم .

از خودم که باز هم دیگری را بر خودم ارجح دانستم. 

عصبانی بودم 

از انها که فشار بی برنامگیشان روی من بود.

عصبانی بودم 

از جلسه ای که قرار بود ساعت 8 باشد و افتاده بود 4 و نیم..

و جالبتر اینکه خیلی جدی  گفتند خوب همون چهار می رفتی که به کارت برسی...

این بی چشم و روییشان حالم را بهم می زند.

می دانم که این هم یک نوع بازی است تا برنده بازنده بازی کنند. تا در مقابل من مدعی بازنده نباشند. تا اشتباهشان را به گردن نگیرند و مسئولیت کارشان را قبول نکنند.

واقعا چرا ماندم تا کارشان را انجام بدهم؟

۱۳٩٢/۱٠/۱٧ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir