تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امام حسن برای من یک دایی بزرگ است.

از او دایی های مهربون که می تونی بهش تکیه کنی و هر وقت کم اوردی بری محل کارش و بشینی تا سرش خلوت بشه و بعد بهت بخنده و بگه نبینم اخمات توهم باشه !

ازون دایی ها که می تونی سرت را بذاری روی زانو هاش و های های گریه کنی و بگه سخت نگیر . زندگی سخت تر از اینهاست که بخوای اینجوری خودت را درگیر کنی.

خلاصه امام حسن یک دایی بزرگ مهربون است که یک غروب پشت قبرستان بقیع لطافت مهرش را درک کردم  و کلی دلم به بودنش گرم شد گرچه هیچ وقت وظایف متقابلم را انجام ندادم.

امام رضا اما دایی کوچیکه است. اون هم همانقدر مهربان. یک کمی هم راحت تر. رفت و امدم هم بیشتر است باهاش و بارها جلوش وایستادم و شرح همه زیر و بم زندگیم را می داند.

تولدام پیشش بودم تولداش پیشش بودم.

تو دلتنگیام خودم را کشاندم دم در خونش و مثل یک مریض اورژانس ولو شدم تو استانه درش.

بعد او تیمار داریم کرد حس می کردم چگونه مانند بیابان خشک قطره قطره باران لطفش به اذن خدا جان تازه به من می دهد و هربار قبراق پس فرستاد سر خانه و زندگیم 

بین همه امام ها این دوتا برایم نقش دایی را دارند و جیک و پیکم را می دانند. پشتم به بودنشان گرم است و تکیه گاهم هستند.

هردو مظهر لطف و مهربانی

هردو صبور 

ده نفر دیگر هم برایم محترمند و عزیز و هر کدام نقش خود را دارند.

مهم این است که من بتوانم وظیفه خودم را درست عمل کنم.

۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir