تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

رییس خط می گوید ونک می ری سوار اون سمند جلوی پژو بشو...

نگاه می اندازم خالی است و این یعنی حداقل یک ربع معطلی و من همینجوری ده دقیقه تاخیر دارم.

پیکانی بوق می زند و می گویم ونک و جلوی چشمان خشمگین رانندگان خطی سوار می شوم.

استرس دیر رسیدن و دلشوره های دائمی این چند وقت امانم را بریده است. 

راننده پیرمردی مرتب است که زیر لب ذکر می گوید.

رادیو موسیقی سریالی قدیمی را پخش می کند.

چشم ها را می بندم و دل می دهم به موسیقی.

فکر می کنم که چه می کنم با خودم؟ چه بلایی سر خودم آوردم؟

ذهنم را می سپارم به زلال سازها 

مرد زیر لب ذکر می گوید

یا واهب العطایا

به فریادهایی که دیشب بر سر خدا زدم فکر می کنم.

به سفر یک ماه دیگر

دلم می خواهد به پیر مرد بگویم یک ماه دیگر در خانه او هستم و امیدوارم یادم باشد سلامش را برسانم.

موسیقی قطع می شود.

گوینده رادیو سخنی کلیشه ای می گوید . ازآن حرف هایی که ناگفتنش بهتر است و ذهن ناخودآگاه نمی شنودش.

پیرمرد ارام شاکی می شود.

براق می شود و خشمگین

سر درد دلش باز می شود و تبدیل می شود به یکی از ملت شریف درد کشیده مستضعفی که بار غم هزاران سال را در این چند سال چند برابر با گوشت و پوست تجربه کرده اند.

فضای ماشین متشنج می شود.

استرس و دلشوره بر می گردد.

یادم میفتد که ده دقیقه تاخیر الان به بیست دقیقه رسیده است.

دیگر به مقصد رسیده ام.

پیاده می شوم و فکر می کنم که یک جمله احمقانه چه طور می تواند همه حس های خوب را برباد دهد.

۱۳٩٢/۱٠/٩ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir