تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کار نظافت و مرتب کردن خانه که تمام شد، میوه خشک ها را ریختم تو ظرف های خوشگل و پسته و بادام را هم گذاشتم بغلش، اب داشت جوش میامد که دلم خواست این فضا را بایکی شریک بشم، دم دست تر از اون کسی نبود ، زنگ زدم بهش و دعوتش کردم اگر وقت دارد یک چایی باهم بخوریم، پاش را که گذاشت تو خانه فهمیدم چه خبط و خطایی کردم، با گفتن چقدر هوا ی خونت سنگینه شروع کرد و من به روی خودم نیاوردم و چای لاته محبوبم را تو فنجونای خوشگل بردم براش، گفتم یک چیز خوشمزه اوردم که بخوریم و کیف کنیم، اولین جرعه را که خورد گفت چقدر شیرین است ، و فنجان را کنارگذاشت، بعد میوه خشک ها را بهش تعارف کردم و یک الو برداشت و یک گاز زد و گفت چقدر ترش است، شانس اورد که دوست قدیمی زنگ زد و دعوت کرد شام بریم بیرون وگرنه با لگد از خونه مینداختمش بیرون ولی اینجوری به بهانه اینکه من با این پسر رودربایستی دارم و نمی تونم دعوتش را رد کنم محترمانه عذرش را خواستم و ردش کردم رفت و پشت دستم را داغ کردم که هیچ وقت لذت های بی قیمتم را با هرکسی شریک نشوم
۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir