تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک زمانی بود نه خیلی دور که زمان تولد همه را یادم بود ، نه دقیقش که حدودش را و بعد رجوع می کردم به فایل یا تقویمی که داشتم و تاریخ دقیق مشخص می شد. از ابدارچی شرکت تا مدیر عامل از دوستی که فقط باهم سلام علیک داشتیم تا کسیکه شبانه روزباهمیم و دختر خاله های طاق و جفت و نوه عمه زن عموی پسر خاله ام ... خلاصه انگیزه دقیق ناخود آگاهش هرچه بود از مهر طلبی تا خود شیرینی انگیزه خوداگاهش خوشحال کردن ادم ها بود، خلاصه برای خود من روز تولد روز مهمی بود و فکر می کردم همونطور که خودم از شنیدن تبریک ادم های بیربط و باربط روز تولدم خوشحال می شوم برای دیگری هم همینطور است کما اینکه هنوز بعد از ۶ سال خانم حسابدار شرکت قبلی که به طور تصادفی مرا دید از ، ارزش دسته گل نرگسی گفت که روز تولدش ناغافل بهش داده بودم ، سالها در زندگیم مهمترین فکر و دغدغه ام خوشحال کردن ادم ها بود،هدیه هایی کوچک و دست ساز و دیدن شادی انها مرا هم شاد می کرد، اما دیشب وقتی تو مکالمه حرفاز پیامکی شد که برای تولد کسی فرستاده شده بود و ساعتی بعد ایمیل های خانوادگی تبریک تولد دختر دایی را بدون درنگ و بی جواب و مشارکتی پاک می کردم ، به این می اندیشیدم که چقدر تغییر کرده ام، چقدر ادم ها برایم کمرنگ شده اند، نمی توانم بگویم شادی و غمشان برایم علی السویه است، هنوز غمشان پشتم را خم می کند و شادیشان لبخند بر لبم میاورد ولی دیگر شاد کردن ادم ها برایم یک کار راحت و روزمره نیست، کاری که جزو برنامه های زندگیم باشد و جزیی از خلق و خویم،حالا باید مانند خیلی دیگر از کارها برایش برنامه ریزی کنم، مثل کسی که پایش شکسته و مجبور است فیزیوتراپی کند و قدم به قدم راه برود.اصراری ندارم مثل قبل باشم ، اصراری هم ندارم همینجوری بمانم، این روزگار هم می گذرد.
۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir