تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از زور خنده نمی توانم قد راست کنم و نفسم بالا نمی آید.

یک همبرگرتپل هاکوپیان و طنز ذاتی دوستان و گرسنگی دست به دست هم داده اند و این فضا را ایجاد کرده اند.

بعد یکهو متوجه می شود دارم می خندم که نه از ان خنده های الکی که از  ته دل می خندم.

خدا را شکر می کنم

یک هفته ای است که دوباره میتوانم بخندم و این یعنی بازگشت سلامتی...

بعد دوباره غش غش خنده از ته دل با جمله ای دیگر

ان دورهای ذهنم صدایی می گوید شب اربعین است دختر حیا کن.

ور مفلوک متحجر ذهنم را عقب می زنم.

اربعین برای من هم مقدس است ولی می دانم که خدا و صاحب این روز من را به این شکل دوست دارند.

شاد و سرزنده

سالم و پر انرژی

خودش منبع امید بود و مرگش درس عشق و سرشار از امید

سوگواری متحجرانه را نمی پسندم و ترجیح می دهم شب اربعین شاد و سرخوش در خیابان قهقهه بزنم و از خنده کنار جوب ولو شوم و خدا را از ته دل شکر گویم که موهبت خندیدن را به من بازگرداند و این برای من یعنی ایمان و بندگی..

چهل روز از عاشورا گذشت و من هر روز نوشتم چه کردم . گرچه به عهدم  انگونه که مد نظرم بود وفا نکردم ولی راضیم از روندی که طی شد.

از بهبود جسمی و روحی

از موفقیت های کاری

از شناختی که حاصل شد

از اتفاق هایی که افتاد

شکر

۱۳٩٢/۱٠/٢ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir