تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز باید نتیجه سه ماه کار را ارایه می دادم و برای برنامه برنامه سه ماه دیگر تاییدیه می گرفتم.

دیروز اخرین گزارشها دستم رسید و اماده شدم برای تهیه گزارش نهایی

کامپوتر هنگ کرد و دیگر ویندوز بالا نیامد.

به همین سادگی و به همین خوشمزگی...

از انجایی که گزارشها باید از برنامه های مختلف برداشته می شد و تنها سیستم من این قابلیت را داشت که همه این برنامه ها را باهم داشته باشد کاملا شوکه شده بودم.

این جلسه برایم بسیار مهم بود.

دو راه داشتم یا خودم و کامپیوتر از پنجره به بیرون می رفتیم و یا خودم و بک اپ فایل ها از در بیرون می رفتیم و اتفاقی راه دوم را انتخاب کردم.

بعد یادم افتاد که جلسه خیریه است و باید به عنوان یکی از مسئولین حضور داشته باشم.

از شما چه پنهان که دلم خیلی هم نمی خواست حضور داشته باشم. راستش بازی نفس ادمها توی کارهای داوطلبانه خیلی پررنگ است و قدرت طلبی مشهود تر است و این حالم را بهم می زند و خوشحال نمی شوم اگر منهم چنین رنگ و بویی بگیرم.

خلاصه با کلی تاخیر به جلسه رفتم و با افاضات و مزخرفات کسانی روبرو شدم که سال تا سال پیدایشان نمی شود و هنگام کار نیستند و فقط حرف می زنند و انتقاد می کنند و این یعنی روشن کردن فتیله انبار باروت...

جلسه هم به ضرب و زور تمام شد

اما این روزها کاملا ورژن عوض کرده ام و سیستم عامل سلیطه ای با تنبان گل گلی ام را بالا اورده ام چرا که گویا این فاطمه اره ها موفق ترند و حداقل مردم ازشان حساب می برند و از ترس هم که شده خرشان پیش می رود و بنابراین هر لحظه ممکن است چاک دهانمان را بکشیم و به سبک و سیاق رفتگانمان در چاله میدان جواب دهیم.

بماند که آخر شب وقتی هارد را به لب تاپ زدم تا فایل گزارش کذایی را در خانه تمام کنم دوباره هارد ویروسی و لب تاپ به فنا رفت و من ماندم و ....

اما به لطف خدا گزارش را صبح به سبک کوچ نشینان  از یک سیستم به سیستمی دیگر جمعش کردم و ارایه مطلوبی شد و جلسه خوبی برگزار شد و گذشت 

۱۳٩٢/٩/٢٧ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir