تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

انقدر بخش های دیگر وجودش برایم عجیب بود که زندگی خصوصیش برایم اهمیت نداشت. حدس می زدم تنهاست ولی خیلی ذهنم را درگیر نمی کردم. همین که در کنار هم مانند دوتا آدم بالغ بدون جنسیت کار کنیم برایم کافی بود. و صد البته که دلم بازی های خودش را داشت ولی تو شلوغی روزها و کارها جایی برای دلمشغولی های عاشقانه نبود. بعد روزی کسی از دخترش گفت و روز دیگر از دیگری از همسری که جدا از او زندگی می کند...

حرف هایشان چون نسیمی بین شلوغی های کار گذشت و اما در خلوت شبانه ام طوفانی شد که حسابی بهمم ریخت. حس غریبی بود و ناشناخته ...

 حسادت به آن زن ؟ نمی دانم . زنی که بالاخره روزهایی شیرین  را در کنارش بوده و فرزندی دارد از او و صد البته روزهای تلخی که نتیجه اش جدایی این روزگارشان است.

ولی حسادت به خودش را مطمئنم که بود. حسادت به اینکه او هم روزگاری را با امیدی به همراهی در کنار زنی سپری کرده است. روزگاری نجوای عاشقانه ای را را ساز کرده و برای دلبری قول و غزل گفته است.

حسادت به اینکه او بخشی از زندگیش را زندگی کرده حتی اگر به سرانجامی نه چندان خوشایند رسیده باشد و من هنوز در حسرت شانه ای برای سر نهادنم و سخنانی برای نجوا کردن...

به ان زن حسادت نکردم و حتی کمی به حالش افسوس خوردم. چرا که می دانم زندگی با چنین مردی با اینهمه شور و انرژی و مشغله کار سختی است . یعنی کار هرکسی نیست .

مدت هاست به خلوت دلم رجوع نکرده ام . نمی دانم غم این روزها برای چیست. نمی دانم آیا به جد وابسته و دلبسته او شده بودم که اینچنین غم دارم ؟ یا ریشه غم جای دیگر است؟

هرچقدر هم زندگی های افتضاح و پر تنش اطرافم را می بینم و روزگار آرام و خلوت خودم را می گذرانم باز هم نیاز به داشتن همدم و همراه را نمی شود کتمان کرد.

روزگار گذشته را مرور می کنم و لحظه های زیبایش را در ذهنم قاب می گیرم  و با خود می گویم که خوب منهم روزگاری چنین شیرین داشته ام و دوست دارانی که لحظاتی خاص در کنارشان گذراندم  و جهان بی قرار است و زندگی گذرا که هیچ چیز را برای همیشه نخواهی داشت و زمان حضور این شادی ها هم در زندگیم کوتاه بود ولی بود .اگر هم بیشتر بود باز هم می گذشت .

خاله و عمه ام بعد از 30 سال زندگی بیوه شده اند و همش از تنهایی گله دارند. نگاهشان می کنم و به خود دلداری می دهم که عوضش من به سن اینها برسم به تنهایی عادت کرده ام .

ولی چرا دلم گرفت وقتی فهمیدم از زنش جدا شده؟ من که می دانستم او همسری مناسب برای من نیست . اما ته دلم امید داشتم روزی چنان وابسته من شود که نبودم را تاب نیارد.

دلم می خواهد دوست داشته شوم  هر چند در میان بیشمار دوستانی هستم که مهرشان را بی دریغ نثارم می کنند و من ناشکری ولی دلم می خواهد دلی برای من بتپد ...

این روزها شیرین ترین حرفی که دوست دارم دیگران بهم بگویند البته از ته دل و به راستی و نه تعارف، این است:

چقدر جات خالیه ....

عقده ای شده ام؟ دیوانه ؟ افسرده؟ نمی دانم .

ولی می دانم خسته ام . خسته از چی ؟ نمی دانم.

و عجیب انکه حوصله جمع ها و ادم هایش را هم ندارم ...

 

۱۳٩٠/٩/۸ | ۸:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir