تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز از اون روزهای عجیب است.

روزهایی که تو این دنیا نیستم.

روزهایی که

یک دیوار نامریی بین من و دنیا فاصله است.

ازون روزهاست که می توانم ساعت ها بنشینم به گلبرگ های غنچه رز سفیدی که صبح کنده ام خیره شوم.

یا هی استکان چای را هم بزنم و خیره به رقص تفاله های چای بمانم و به هیچ چیز فکر نکنم.

از صبح 35 بار کامپیوتر را ریستارت کردم از مک به ویندوز و از ویندوز به مک و هربار یادم نمی امد برای چه محیط را عوض کردم و یا در زمان مناسب یادم می رفت کلید آلت را فشار دهم و دیفالت می رفت روی سیستم مک.

از اون روزهای لاک پشتی است.

کند و یواش

روزهایی که هر حرکت عادی دوبرابر روز معمولی زمان می برد.

حتی عصبانی شدن.

شاید به خاطر ضعف شدید و خونریزی باشد.

شاید به خاطر دارو ها باشد.

شاید به خاطر فشارهای روحی هفته گذشته باشد

شاید به خاطر افتاب پس از روزهای برفی باشد.

امروز هم مثل دیروز می توانم هر لحظه چشمانم را ببندم و دیگر توی این دنیا نباشم.

حیف که خبری از پتو و شوفاژ دوست داشتنیم نیست.

۱۳٩٢/٩/۱٦ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir